تبليغاتX
نغمه های من

نغمه های من

یک همکاری دارم که زخم پشت گوشش را می کند و می خورد. ناخن هایش شکننده و نصفه است و پوستش گله به گله قرمز و خشک شده است. پشت کله اش، آنجا که تاس است، یک قلمبگی یا یک غده دارد. هر جا می رود، حتی دستشویی، کیفش را با خودش می برد. گاهی از من پول قرض می گیرد، مثلا" هزار یا دو هزار تومان. می گوید گرسنه است و ناهار ندارد و کیف پولش را جا گذاشته. یک مرد تقریبا" پنجاه ساله است، که گاهی به مانند بچه ی دو ساله می ماند و من هزار جور زبانش می گیرم که دستم را لنگ نگذارد، چون توانایی اش را دارد. آن روزهای اول کار کردن باهاش سخت بود، من مسئول بودم که با پروژه آشنایش کنم و هر حرفی را چندین بار تکرار می کردم تا متوجه شود. مدام وسط حرفم می پرید و سوالهای نامربوط می کرد، و ظاهر قضیه جالب نبود که یک جغله بچه بیاید و بهش بگوید چه کار کند یا نکند، تلافی اش را سرم درمی آورد تا بالاخره قلقش را به دست آوردم. هر از چند گاهی خانمی بهش زنگ می زند و باهاش حرف می زند، قربان صدقه اش می رود و اینها، من که نمی فهمم چه می گویند. گاهی هم سریعا" بعد از تلفنش کار را دودر می کند.

الان مسافرت رفته است ترکیه آفتاب بگیرد و من دلم برایش کمی تنگ شده. برای همان که زخم پشت گوشش را می خورد و من حالت تهوع می گرفتم. یک جورهایی عادت کرده ام به آدمهای دیوانه ی دور و برم. دیوانگی به نظرم چیز عجیبی نیست. از تک تک آن پسرهایی که دوستشان داشته ام، تا این دوستهای دخترم که روزی ۶ بار زنگ می زنند که برویم بیرون بعد حرف حساب آدم را به تمسخر می گیرند، معقول ترین دوستانم، خانواده ام، مملکتم، یک از یک خل و چل تر. عجیب نیست اگر اخته بشوم. حوصله تان را نداشته باشم. با تنهایی خودم بیشتر حال کنم. دیوانه ها!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 17:4  توسط میرتل گریان  | 

این در دایره ی حقوق من هست، این در دایره ی حقوق تو نیست. این انتظار من از تو درست است، این انتظار تو پاسخش آن است، این نگاه تو مفهومش این است، آن حرکت من یعنی این. اینها یعنی یک جاده ای که دو شاخه می شود، سردرد، دلتنگی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:40  توسط میرتل گریان  | 

- "قربون قد و بالات" به فرنگی چی می شه؟

سوال سندی از کبری

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 18:48  توسط میرتل گریان  | 

فکر کن کریسمس را در یک کشوری بگذرانی که هیچ ایده ای از بابا نوئل و حراج های آنچنانی ندارند. فکر کن اصلا" در یک کشوری باشی که به هنگام کریسمس همه حمام آفتاب می گیرند و از برف خبری نیست. کسی درخت تزئین نمی کند و کنار شومینه جوراب آویزان نمی کند. چه احساسی داری؟

خوب نوروز ما هم همینطور بود. یک ماه تعطیل می کردیم کار و زندگی را. ترافیک بود همه جا، ساعت سه صبح هنوز توی قنادی صف بود. سبزه درست می کردیم، اسکناس نو از لای قرآن مادربزرگ بر می داشتیم. ماهی کوچولو سر سفره می گذاشتیم، که قبل از ۱۳ می مرد. لباس خوب می پوشیدیم، همه چیز تمیز و قشنگ و نو. شهر آرامش داشت، هوا لطیف بود، دماوند هم پیدایش می شد.

-می پرسد چیزی هم می نوشیدید هنگام تحویل سال نو؟

-نخیر عزیز جان. چیزی نمی نوشیدیم. شاید بعضی ها می نوشیدند. نمی دانم. اما آن زمانها برای شادی کردن نیاز به نوشیدن نداشتیم. الان اینطوری شده است که بدون نوشیدن همه چیز به نظر آدم لوس و بی مزه می آید. قدیم ها شادی ها عمقش بیشتر از این حرفها بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 14:54  توسط میرتل گریان  | 

آن شب آخری که خواهرم توی گنجه اش دنبال هر چیز به درد بخوری می گشت که بدهد به من با خودم ببرم، نشسته بودم و با آسودگی تماشایش می کردم. بعد روکش صندلی دوچرخه را از توی نایلون درآورد، کشید روی سرش و گفت: "کلاه حموم نمی خوای؟"

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 0:54  توسط میرتل گریان  | 

یک روز اثبات می شود که "دل تنگ" هم یک نوع بیماری است. بعد برایش درمان کشف می شود. بعد ماهایی که به این بیماری زیاد دچار می شویم، حالمان خوب می شود. هر فیلمی را که بخواهیم می بینیم و اشکمان در نمی آید. خاطرات گذشته را دوره می کنیم، عکس می بینیم، یادگاری های عشق هایمان را از پشت انباری بیرون می آوریم و ککمان نمی گزد. اگر بخواهیم، می رویم دور دنیا می گردیم و عین خیالمان نیست که یک سری آدمهایی بودند که دوستشان داشتیم و تا چند وقت دیگر در دسترسمان نیستند. مثل مازوخیست ها، پا در هوای روابطی که باید قطع شوند نمی مانیم چون که دلمان برایشان تنگ می شود. بلی. یک روز ما هم درمان می شویم!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 22:13  توسط میرتل گریان  | 

هر بار که زمان بازگشت نزدیک می شود، حالم بد می شود. طپش قلب می گیرم. مطمئن می شوم ویزایم به اندازه ی کافی طولانی هست که اگر خدای نکرده مادر بزرگ یک چیزیش بشود و مجبور شوم یکی دو ماه بیشتر بمانم، حتی اگر سفارت خانه ها بسته شوند و بمب اتم منفجر بشود، مشکلی برای خروج از کشور نداشته باشم. یک جورهایی قبل از رفتن از همکارانم طلب مغفرت می کنم. از ترسم، همه چیز را بزرگ می کنم. اینها هم توانایی تمیز دادن واقعیت و اغراق را ندارند، بنده خدا ها وقتی من رنگ پریده را می بینند که تند و تند حرف می زنم و دلیل می تراشم برای استرس هایم، دلشان می سوزد و یکی دو ساعتی به حرفهایم گوش می دهند. هی می گویند می فهمیم، می فهمیم، بعضی هایشان هم می گویند نمی توانیم بفهمیم، از تصورمان خارج است. ما هیچوقت اینطوری نترسیده ایم و احساس عدم امنیت نکرده ایم.

روزهای اول سفر همه چیز جالب است. آدم دلش می خواهد با راننده تاکسی ها سر صحبت را باز کند و آدمهای توی خیابان را تماشا کند، لباسها و تیپ دخترها و پسرهای جوان را برانداز کند، توی صورت تک تک زنهایی که بدو بدو دنبال کارهایشان هستند و یک مقنعه ای سرشان کرده اند دنبال حس تحقیر شدگی بگردد و دلش برای خود آن زمانش تنگ بشود. آدم دوست دارد با مسئولین و کارمندان هم گپ بزند؛ تعاملات اجتماعی برقرار کند بدون اینکه نگران باشد طرف مقابل از خوش رویی اش چه برداشتی می کند. بهشان با صبوری لبخند بزند و بگوید که درکشان می کند، سرشان شلوغ است و کارشان سخت است.

روزهای اول خوب است؛ برقراری ارتباط بسیار آسان است. در خیابان آدم عادت ندارد فارسی بشنود، ناخودآگاه سرش را به سوی هر کسی که حرفی می زند بر می گرداند و خوشحال است که می فهمد آدمها چه می گویند، تابلو ها بیشتر از همیشه مفهوم دارند. بعد یک دفعه درگیری ها شروع می شوند. عمله ای که در میدان آزادی به آدم تنه بزند، آدم احساس می کند به حریم شخصی اش بد جوری تجاوز شده است. خونش به جوش می آید و  دلش می خواهد عمله را بگیرد آنقدر لگد بزند تا حالیش بشود که زنها هم قدرت بدنی آن را دارند که حق طرف را کف دستش بگذارند. بعد غرولند های این و آن شروع می شود با انتظارات عجیب غریبشان. فامیل هایی که با سوالاتشان آدم را تحت فشار می گذارند و یا می خواهند آدم همراهشان دعا بخواند و فوت کند. وقتی دربان دانشگاه آدم را توی دانشگاه خودش راه ندهد؛ وقتی کارمند بانک کارش را راه نیندازد و عابر بانک کارتش را بخورد، از هر طرف آنقدر فشار روانی به آدم وارد شده است که همانجا بنشیند به گریه کردن که این مملکت خودش است، فرهنگ و زبان خودش است و این چه وضعش است که هیچ چیزش سر جایش نیست و کسی احترام به حقوق دیگران حالیش نمی شود. بعد رئیس بانک که از آن پشت اشکهای گوله گوله ی آدم را ببیند و بیاید کارش را در عرض دو ثانیه انجام بدهد، آدم به پوچی می رسد و نمی داند که بالاخره این مملکت جای خوبی برای زندگی هست یا نه.

بعد از این دوره، آدم کم کم جا می افتد. پوست کلفت می شود و انگیزه هایش برای پیشرفت و تغییر دوباره قوی می شود، به چیزهای عمیق تری فکر می کند، تحلیل می کند، می تواند به جوک های بی مفهوم و حتی توهین آمیز بخندد، درست مثل همان وقتی که ایران زندگی می کرد.

آخرش هم وسایلش را جمع می کند و برمی گردد. این طرف آدم ها به نظرش زیادی بور و بی بخار به نظر می رسند و شهر سوت و کور است، انگار زلزله ای چیزی آمده باشد و نصف جمعیت مرده باشند و باقی در سوگشان سکوت کرده باشند. تا چند روز دلش را به گز و آجیل و میوه خشک خوش می کند و ناخنهایش را طبق عادت ایران لاک می زند، ابروهایش را مداد می کشد، آهنگ های ملایم فارسی گوش می دهد، توی استکانهای کمر باریک ناصرالدین شاهی چای چهار گل صحت می خورد و عکس های سفرش را نگاه می کند. گاهی ممکن است قلب آدم آن طرف پیش فرد یا افرادی جا مانده باشد، اتفاق است دیگر، پیش می آید. آنوقت تنهایی فشار مضاعف می شود و اتاق فسقلی و تاریک آدم مکانی تحمیل شده برای زندگی به حساب می آید. تا چند روز آدم صبح ها توی تختش غلت می زند و فکر می کند، نمی تواند بیرون بیاید. دل آدم تنگ می شود. دل آدم برای آن دیوانه خانه ی جهنمی تنگ می شود.

دیر یا زود، آدم چاره ای ندارد جز اینکه دوباره عادت کند. همکارهایم می گویند، همه شان بالاخره عادت کرده اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 20:34  توسط میرتل گریان  | 

امروز هوا سرد شده بود. لاستیک های دوچرخه ام کم باد شده بود و صبح نرسیده بودم بادشان کنم. عصر هم کلاس زبان داشتم و مشقهایم را ننوشته بودم و دیر شده بود. این شد که قرار شد با ماشین همکار بلاروسیم با هم برویم سر کلاس. من هم توی این غربت و ماشین ندیدگی، هر دستگیره ای از ماشینش را که می خواستم بچرخانم هزار جور دقت می کردم که یک وقت سوتی بدی ندهم که مثلا" ندانم کدام قسمتش اتوماتیک هست و نیست و غیره. بعد از کلاس با قیافه ی جدی و زبان الکنی ازم پرسید: خایه مه؟* شرمنده شدم. تا به حال کسی اینطوری مستقیم این سوال را ازم نپرسیده بود تا میزان قبحش را احساس کنم. خودش که نمی دانست این سوالش به فارسی چه معنی ای می دهد، اما با وجود سرما و این پای لنگ نصفه ماراتن دویده ام، گفتم نه قربان شکلت بشوم، خودم با اتوبوسی چیزی می روم!

* یعنی: با من می آیی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 23:39  توسط میرتل گریان  | 

بعضی از این پسرها از آدم که خوششان می آید، فرار می کنند. آدم هم که ازشان خوشش بیاید، باز فرار می کنند. من مانده ام، اینها راه مسالمت آمیز تری بلد نیستند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 15:47  توسط میرتل گریان  | 

بعله. اول انقلاب شد. همه ی مردم با هم در انقلاب نقش داشتند، اما بعد از انقلاب چیزی شد که قرار نبود بشه. مخالفان یا فرار کردند، یا کشته شدند. بعد ما ارتش نداشتیم، آموزش پرورش نداشتیم، هیچی نداشتیم که صدام بی شرف سو استفاده کرد و حمله کرد. حتی تهران که پایتخت بود هم بمب باران می شد، عراق زورش زیادتر از ما بود، بقیه ی کشورها هم حمایتش می کردند. جنگ 8 سال طول کشید. توی این مدت انقدر شیر تو شیر بود و مردم درگیر یافتن نیازهای اولیه ی زندگیشون بودند که حکومت فرصت کافی پیدا کرد تا جای پاش رو محکم کنه. ما از شهرهای بزرگ فرار می کردیم و توی حومه قایم می شدیم، پوشک و شیر خشک گیر نمی اومد، چند تا از فامیل هامون توی بمب باران مردند، و کمر مامان بزرگ شکست انقدر صبوری کرد. بعد مردم بچه زاییدند، چرا همه شون یک هو با هم زاییدند من نمی دونم، اما بعید نیست بعد از اون همه کشت و کشتار کشور ارتش لازم داشته و دولت مردم رو ترغیب کرده باشه به بچه زاییدن. به هر حال من از وقتی یادمه، ما زیاد بودیم. کنکور داشتیم، کار می خواستیم، اما امکانات کافی نبود. صد هزار نفر کنکور می داد، و موفقیت دوست من می تونست دلیل مردودی من باشه. به هر وصفی بود کنکور دادیم و رفتیم دانشگاه در حالیکه نمی دونستیم جنس مخالف چیه. دستورات دین رو مثل کف دستمون بلد بودیم و سعی می کردیم درس ها رو پاس کنیم و برامون مهم نباشه که توی خونه مون از صبح تا شب دعواست. کلا" بعد از یه مدت یا من بالغ تر شده بودم و بهتر متوجه می شدم، یا واقعا" تعداد آدمهای سرخورده ی جنسی و بیمار توی جامعه زیاد و زیاد تر شد، دروغ گویی و افسردگی رواج پیدا کرد، و زن ناچیز شناخته می شد. دوست داشتن بیشتر از اونی که لذت داشته باشه و زیبا باشه، دردسر داشت، گناه بود. هر کسی به نوعی با ترس و فشار اخت شده بود، انقدر که خودش هم نمی فهمید که خیلی کارها رو دوست داره انجام بده، فقط شهامتش رو نداره که از تابو های جامعه گذر کنه. با وجودیکه مردم برای وضعیت بهتر تلاش می کردند، امید به آینده برای جوانها کمرنگ بود. خلاصه اش اکثر اونهایی که بین چند هزارتای اول از اون صد هزار نفر هم سنشون بودند، و شاید شرایط ساده تری از نظر مالی یا آموزشی داشتند، به بهانه ی درس گذاشتند و رفتند. من یکی شون بودم. یه روز از بین بیچارگی هام، یه کوله بار بزرگ از خاطرات خوب و شادیهام رو جمع کردم و رفتم یه جایی، که ایده ای نداشتم بعدش چه سرنوشتی در انتظارمه، فقط می دونستم که اگه بهتر نباشه بدتر نیست. توی مملکت خودمون هم نمی دونستم چه سرنوشتی پیدا می کنم، می دونستم؟ فوقش این بود که اگر غربت بهم سخت می اومد، تجربه کسب می کردم و بر می گشتم. غربت به من یکی که خیلی سخت اومد و میاد، اما بر نگشتم. این "تنهایی" که اون موقع ها یه کلمه بود که خاله ها و دایی ها می گفتن، الان عمقش برام واضحه. انگار خودم شیرجه زده باشم توی استخر و هی دارم می رم و می رم و دستم هنوز به کف استخر نخورده، اما تا همین جاش هم که اومدم پایین قانع شده ام که خوب عمیقه. اینکه الان اینجام، به این دلیل نیست که مملکت شما خوبه، که این دهات شما کعبه ی آمالمه که این همه راه کوبیدم اومدم اینجا تک و تنها؛ مثل یه لک لک چاق که یه لنگه پا تو هوا وایساده و وزن خودش هم براش زیاده. که دیگه نه فرهنگ خودم توی کتم میره نه زیون شما رو بلدم که با فرهنگ شما  کنار بیام. اینطوری با تعجب و دلسوزی نگاه نکنین. من خیلی هم شاد و خوشبختم و به داشتن چنین گذشته ای می بالم. حتی شاید گاهی ته دلم می خندم که می تونم با داستانهام شگفت زده تون کنم، که فکر می کنین به خاطر چیزهایی که دیدم خیلی آدم خفنیم، و متفاوتم. اما دیگه بس کنین و هر جا می رم، از قطار و سوپر مارکت و سونا و مصاحبه های کاری گرفته تا دیزنی لند و حتی قرار ملاقات های عاشقانه، هی ازم نپرسین که چی شد سر از اینجا در آوردی. من می فهمم که شما دوست دارین بیشتر بدونین، اما هر بار نمی تونم این داستان ها رو از اول توضیح بدم، زیادی تکراری و مصنوعیه. بعدش هم که قطار می رسه به مقصدش و شما می رین پی کارتون و باز من می مونم با خاطرات مزخرفی که سلسله وار پشت هم چیدم که نتیجه بگیرم چطوری شد که اینطوری شد و حال خودم هم به هم خورده از گفتنش. حساب کتابش انقدر سر راست نیست که براتون دو دو تا چهار تا کنم که چطوری شد، به هر حال یه جوری شد دیگه. به ما چه که اصلا" چه جوری شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 13:12  توسط میرتل گریان  | 

امشب، از حماقت خودم خنده ام گرفت وقتی داشتم به آی دی خاموش بنده خدا چشم غره می رفتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 0:34  توسط میرتل گریان  | 

دیده اید بعضی وقتها آدم ناراحت است، اما دلیل ناراحتی اش یادش نیست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 15:34  توسط میرتل گریان  | 

به خدا غلط کردم دلش رو شکوندم، خودم واقفم اما دیگه روی معذرت خواهی ندارم، می خواستم خودم سنگ روی یخ نشم الکی عقب کشیدم، اشتباه کردم؛ اصلا" من سر تا پا اشتباه، فقط این یه دونه میتینگم با رئیسم خوب بگذره، دیگه فعلا" قول می دم حتی از این پسره که دوستش داشتم و خرابکاری کردم هم حرفی نزنم. فقط این جلسه ی 59 دقیقه ی دیگه ام عالی برگزار شه، جون مادرت!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 12:32  توسط میرتل گریان  | 

مثلا" این خانمی که توی ایستگاه ایستاده بود. چادر سرش بود و با مهربانی و دلسوزی در گوشم چیزی گفت. گفتم چی؟ 

من، با آن روپوش یقه گشادم که از سر بی روپوشی از توی کمد مامان دزدیده بودم، با آن کوله ای که یک وری توی گرمای هفتصد درجه ی تهران روی شانه ام انداخته بودم و موهایی که وز کرده بودند از بس که کشیده بودمشان تا از توی برس غیر استانداردی که گیر کرده بود وسط فرق سرم نجاتشان بدهم، با این جوشهای روی پوستم و قیافه ی از حال رفته و کفشهای ورزشی دود خورده، تنها نکته ی مثبت تیپم همان سوتین کلوین کلاینی بود که با سوزان از حراجی خارج شهر لندن خریده بودیمش و حتی حراجش هم برایم گران آمده بود به آن زمان دانشجوییم. که داده بودم خانومی که مسئول اتاق پرو بود برایم اندازه زده بود و خانوم به ما خندیده بود که می گفتیم توی ایران می گویند که سوتین ابر دار سینه را کوچک می کند. حالا بندش اتفاقی بیرون آمده بود و فکر و ذکر من هم در پی پنهان کردنش نبود البته.

خانوم توی ایستگاه اتوبوس به آهستگی تکرار کرد: "بند سوتینتان معلوم است." من زل زدم توی چشمهاش، گفتم خوب باشد؟! کمی طول کشید تا هضم کرد که چه گفته ام، یکی دو بار معذرت خواهی کرد بنده خدا. نمی دانست با چه آدم کولی ای طرف شده است.

کولی نیستم اما. این را برای آن همکلاسی ای می گویم، که فکر می کرد گاهی بیشتر از آنچه حقم است می خواهم. برای همه ی آن پسر هایی که در بازه ای از زمان بهم فهمانده اند که ازشان زیادی انتظار دارم. که فکر کرده اند پر رو و طلبکارم، یا ادعایم بالاست. وقتی خوب فکر می کنم، می بینم همه اش مثل همین بند سوتین است. جور دیگری بزرگ شده ام، چیزهای دیگری برایم ارزش داشته اند، که برای آنها مفهوم متفاوتی داشته است. شاید این من نیستم که بیشتر از حقم می خواهم، شاید حق من واقعا" بیشتر از این باشد؟

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 16:4  توسط میرتل گریان  | 

بعلی. در این دنیایی که آدم به کلیه ی حرکات و رفتارهایش باید فکر کند تا تفاوت فرهنگیش را جبران کند، در این دنیایی که آدم می فهمد نصف عشق هایش هوس بوده است و نصف دیگرش ناشی از کمبودهای عاطفی روانی اجتماعی خودش بوده است، در این دنیایی که آدم توی تنهایی خودش گوزپیچ می شود و خودش هم احساسات خودش را نمی فهمد، که اخته می شود، هنوز چیزهایی هست که می تواند آدم را تکان بدهد.

مثلا" من امروز آنقدر دلم برای ولو شدن روی فرشهای خانه مان تنگ شد، برای پخش کردن موهام روی زمین و پوشیدن آن پیرجامه ی صورتی ای که مامان بزرگ برام خریده بود، که جدی جدی پایه شده ام پس فردا بلند شوم بروم خانه و هی زار بزنم و خودم را لوس کنم برای آن آدمهایی که خودشان از من نیازمندترند به امید و محبت و انسانیت. بعلی، در من چیزهایی هست که هر چقدر هم که بزرگ بشوم باز سالی یک بار توانایی لرزیدن دارند، که منطق سرشان نمی شود. 

خدایی آدم دلش تنگ می شود. پریشب رفته بودیم یک عروسی ایرانی توی غربت. تازه آدم متوجه می شود که چقدر تغییر کرده است، که فرضا" بعضی رقصیدن ها و ادا و اطوار ها که قبلا" عادی بود، الان چقدر جلف و زشت به نظر می رسد. تعاریف زیبایی توی ذهن آدم تغییر کرده است دیگر. کاری ندارم. عاشق آدم های میان سالی هستم که می رقصند و شادند. آخر من هرگز به یاد ندارم که مادر یا پدرم رقصیده بوده باشند. یا دائی هام، یا عموهام. که توی میهمانی شادی کرده بوده باشند. توی این عروسی هم، یک آقایی آن کنار نشسته بود و رقصیدن جوانها را تماشا می کرد. احساس کردم که غصه دارد، نگاهش غم آلود است. حالا یا یاد جوانی از دست رفته اش کرده بود، یا به فکر قدیم ها و مملکتش افتاده بود که همه دور هم شادی می کردند، یا کلا" قیافه اش اینطوری بود. رفتم و بهش گفتم که می خواهم باهاش برقصم. یک چند دقیقه ای رقصیدیم و تازه به فکرم رسید که ممکن است مثلا" خواهر زنش بعد از مهمانی برایش حرف در بیاورد که سر پیری معرکه گیری کرده است و به غصه هایش اضافه کند. این بود که بغلش کردم و تشکر کردم و رفتم نشستم سر جام.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 19:31  توسط میرتل گریان  | 

باکرگی به باکره بودن آدم نیست، توی طرز فکر آدم است. آدم وقتی باکره است واقعیت خیلی چیزها را نمی داند. یک تصور و انتظارات دیگری از روابط دارد، که پس از کسب کمی تجربه و کنجکاوی می فهمد که این دنیای آدم بزرگ ها چطوری است و اصلا" آن طوری نیست که انتظارش را داشته. حتی ممکن است گاهی اعتمادش به اطرافیانش را از دست بدهد، تصویرش از خودش توی ذهنش بشکند، و از حماقت خودش در عجب بماند.

امروز هم تلنگر دیگری به این طرز فکر باکره ی من خورد. من بچه که بودم دو تا جوجه داشتم. یک روز گربه یکی شان را خورد. دومی تا صبح نخوابید. رفتیم یک جوجه ی دیگر خریدیم انداختیم کنارش که تنها نباشد. این بار گربه جلوی چشمم آن جوجه ی اول را خورد. من تا شب گریه کردم. می خواهم بگویم که با جوجه ها اخت داشته ام، می شناختمشان. لااقل هفته ای دو بار مرغ خورده ام. اگر نه، تخم مرغ خورده ام. داییم یک زمانی جوجه کشی داشته اصلا". مادر بزرگم می گفت که نصفه شبها بلند می شده چراغ مرغها را چک می کرده. من فکر می کردم چراغ را می گذاشته که تخم مرغها گرم بمانند و جوجه بشوند. چه می دانستم برای چه چراغ می گذاشته!! آنوقت آدم وقتی بعد عمری بفهمد که ذهنیتش راجع به مرغ و تخم مرغ در این حد غلط بوده، معلوم است که احساس خیانت می کند. خوب هر چند مرغها زبان ندارند که برای آدم توضیح بدهند که چطور مرتکب آن کار می شوند، بنده خدا ها دارند زندگیشان را می کنند و تولید مثل می کنند. اما آدم احساس می کند از سادگیش سوء استفاده شده است! هر چقدر هم که از بچگی که بازی می کردیم از همدیگر می پرسیدیم "یک مرغ دارم روزی n تا تخم می کنه، چرا n تا؟" هرگز حتی به فکرم هم نرسیده بود که چرا n تا؟ اصلا" مرغ ها تواناییشان در چه حد است؟ روزی چند تا تخم می توانند بگذارند واقعا"؟

 هیچ می دانستید که عامل اصلی کنترل کننده ی تخم گذاری مرغ ها نور است و برایش نیازی به خروس ندارند؟ هر تخم مرغی جوجه نمی شود، و به شرایط و گرما هم نیست که جوجه نمی شوند. فقط آنهایی جوجه می شوند که توسط خروس بارور شده باشند. هر مرغ روزی یک بار تخم می گذارد. شایعاتی هست که مرغ ها باید یک بار خروس ببینند که بکارتشان از بین برود و بعد از آن بدون خروس هم تخم می گذارند، اما این درست نیست. مرغ ها مستقلند. تخم می گذارند مگر دچار شوک عاطفی شده باشند. یادتان هست که توی کتاب علوممان داشتیم که تخم مرغ چطور جوجه می شود؟ یادم هست که معلممان می گفت اگر نطفه ی خون دیدید توی تخم مرغ، نخوریدش چون اشکال شرعی دارد یا که چه. آن لامذهب هایی که این همه با معمای مرغ اول بوجود آمد یا تخم مرغ سر کارمان گذاشتند، یک نفرشان نکرد توضیح بدهد که تخم مرغ لزوما" نمی تواند مرغ بشود! اگر هم مرغ بشود باید خروسی باشد که تخم مرغ بعدیشان را بارور کند. شما هیچ احساس نمی کنید که بدیهیات زندگیتان همینطوری مثل این ماجرای تخمی برایتان تحریف شده تعریف شده است؟

دلم می سوزد برای خودمان. که ماجرای تخم مرغ را هم درست نمی دانیم، چه برسد به ماجرای خودمان. خوشحال می شویم وقتی می فهمیم امام خمینی فتوا صادر کرده که دولت به ترانس سکشوال ها کمک مالی کند که عمل جراحی کنند و خودشان را صاف و صوف کنند. فکر می کنیم که این اسلاممان در عین خرفتی یک جاهاییش شاید یک خوبیهایی هم داشته باشد. از کجا اصلا" می دانیم که ترانس سکشوال چیست و این عمل جراحی که می گویند چیست و این صاف و صوف کردن، بنده خداها را واقعا" از چه نظرهایی صاف و صوف می کند. اصلا" چه می دانیم لذت جنسی درست و حسابی چیست که نداشتنش چه باشد. چه می دانیم چقدر از مشکلاتمان از سرخوردگیهای جنسیمان ناشی می شود. نه از باکرگی خودمان، که از باکرگی فکرمان؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 20:10  توسط میرتل گریان  | 

می خواهم برایتان یک داستان کوتاه تعریف کنم. داستانی که از سر تا تهش 7 دقیقه و 30 ثانیه بود. یکی از آن داستانها که آدم هر روز نمی شنود، یک روز در میان هم نمی شنود. اگر شغل آدم ایجاب نکند، شاید هر 5 سال یک بار هم نشنود...

من که می دانید، از آن دخترهای نازک نارنجی و لوسم. از آنها که از دورویی و دلگی و دروغگویی متنفر است، و از آنها که نفع شخصیش را به نفع جامعه ترجیح نمی دهد. از آنها که از ناراحتی دیگران ناراحت می شود، که حتی اگر ناراحتی طرف مقابل ناشی از خرفتی و طرز فکر غلط خودش باشد، باز سعی می کند راه حل اساسی مشکل را پیدا کند تا اینکه پشتش را بکند و بگوید: "به من چه؟ توی این دنیا هر کس باید به فکر کلاه خودش باشد!" من از آن آدمهای خجسته ای هستم که دلی خرم دارد، که فکر می کند اعتماد و آرامش زیباست، که احساس مسئولیت می کند در قبال طرز فکر خودخواهانه ی هموطنانش. توی برگ گل بزرگ نشده ام، اما نسبت به بدی حساسم، بی عدالتی ها بیش از حد نرمال جامعه مان آزارم می دهد. هر چند آمار رسمی از حساسیت جامعه نسبت به ظلم در دسترس نیست، اما به نسبت دوستان هم سن و سالم، حساس تر و زودرنج ترم. مثلا" فیلم ترسناک نمی بینم. قدیم ها شبها با خودم جدال داشتم که تنها توی خانه مان توی تهران بمانم. توهم می زدم که دزد می آید. حتی وقتهایی که تنها نبودم توهم می زدم که دزد بقیه ی افراد خانه را کشته، در اتاق را قفل می کردم و پشتش صندلی می گذاشتم، پیش می آمد که وصیتم را هم بنویسم. چنین آدمی بوده ام من.

بگذارید داستان کوتاهم را تعریف کنم. داستان مربوط به شهری است به نام درعا، توی سوریه. همان کشوری که اولین آخوند مدرسه مان تربتش را برایمان هدیه آورد و احتمالا" هنوز توی پستویی جایی، لای جا نماز مخمل قرمزی که توی جشن عبادتمان بهمان دادند باشد. تا دیشب از سوریه همین را می دانستم. یکی از دوستان یک فیلمی فرستاده بود مربوط به چند روز پیش که ارتش را فرستاده بودند به شهر درعا برای سرکوب مخالفان. من یک بار دیدمش، اما از نیمه اش دستم را گذاشته بودم روی مانیتور تا یک صحنه هایی را نبینم. لا اقل آن آقایی را نبینم که فک پایینیش به کل رفته بود، که سعی داشت توی دوربین یک چیزی بگوید اما فک پایین و زبانش نبود، که دستش را تکان می داد بلکه حرفش را بفهمیم. همان که یک آقایی آمد بهش کمک کند و از دیدن صورتش دیوانه شد و شروع کرد به جیغ کشیدن، که یک نفر از پشت مرد دیوانه را بغل کرد تا دیوانگیش مهار شود، که هوار نکشد. فیلم که شروع شد، صدای شلیک بود و همگی روی زمین پخش و پلا بودند و یک نفر دوربین را روشن نگه داشته بود. بعد صدای شلیک ها قطع شد، یک پسر بچه ای مغزش سوراخ شده بود، بقیه یا داشتند می مردند، یا داشتند به آنهایی که می مردند کمک می کردند تا اشهدشان را بگویند. یک نفر کبود بود، اشهد نمی شد بگوید، یک آقایی انگشت اشاره اش را گرفته بود کنار انگشت اشاره ی خودش و احتمالا" می خواست اینطوری طرف بهش اقتدا کند، بعد اشهد را از طرف آقای کبود شده خواند. می دانید، وقتی یک نفر حال بدی دارد، مریض است یا دارد می میرد، آدم نمی تواند بایستد و نگاه کند. آدم می خواهد یک کاری بکند. آدم در آن لحظه که اینها را می بیند ممکن است عمیقا" دلش بخواهد که این بنده خداها بتوانند زودتر اشهدشان را بگویند (هر چقدر هم که بیهوده باشد) و بمیرند و خلاص شوند. بروند آن دنیا، بهشت یا هر جایی که بهش اعتقاد دارند. از طرفی دلم نمی خواست بعضی هایشان اشهد بگویند، چه بسا مردنی نبودند و اشهد گفتنشان نا امیدشان می کرد. آنها که مردند به کنار، آنها که ماندند چطور می توانند یک زندگی عادی داشته باشند؟ چقدر باید تراپی بروند، مشاوره کنند، تا صورت آن آقا که نصف فکش نبود جلوی چشمشان نیاید؟ چطور خیانت کردن برایشان عادی نشود، وقتی که هم وطنانشان چنین خیانتی بهشان کرده اند؟

می دانید، من از دیدن فیلم ترسناک می ترسم. اما این بار نترسیدم و خیلی خوشحالم که دیدمش. داستان را برایتان نگفتم که تحلیل سیاسی کنم، و می بخشید اگر داستان زیبایی نبود. بگذارید نتیجه گیری نکنم، هر چند که حرف زیاد داشتم برای گفتن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 3:15  توسط میرتل گریان  | 

جیم را دوست دارم. جیم باعث می شود  انرژیم را خالی کنم، اعتماد به نفس بگیرم، کمبود توجه نداشته باشم و با بدنم بیشتر آشنا شوم. در 3 هفته ی گذشته، هفته ای 3 بار رفته ام جیم. دویده ام. وزنه زده ام. توی سونا آنقدر نشسته ام تا جان نفس کشیدن برایم نماند. و مثل امروز، وسط یوگا، وقتی مربی گفته چشمهایتان را ببندید و خودتان را حس کنید، جو گیر شده ام و بغضم گرفته است.

آخر یک مدتی است خودم را حس نمی کنم. سر شده ام. نمی توانم به هیچ ارزشی اعتماد کنم، از بس که به هر ارزشی اعتقاد داشتم غلط بود. از بس که مجبور شدم تقدس هایم را یکی یکی بشکنم، دیگر احساس میکنم زیر هر ارزشی می شود زد، یا حتی باید زد!

آنقدر بالا پایین شده ام از اینجا به آنجا، از این خانه به آن خانه، از این شهر به آن شهر، از این دانشگاه به آن دانشگاه، از این پروژه به آن پروژه، از این فرهنگ به آن فرهنگ، از این عادت به آن عادت، یک جورهایی آمادگی پیدا کرده ام که با هر چیزی خودم را وفق بدهم. شخصیتی که داشتم نمی خورد به این وضعیت، انداختمش دور و هنوز شخصیت جدیدم را پیدا نکرده ام. احساس شکنندگی می کنم و راستش را بخواهید، از چیزی که می توانم بشوم می ترسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 3:1  توسط میرتل گریان  | 

من اساسا" با این که توی یک اتاق با ۲۰- ۳۰ تا آقای مودب و مرتب و منظم کار کنم مشکل دارم. آخر نامردها، امروز ولنتاین است. هی می آیند جلوی آدم رژه می روند و به آدم توجه می کنند و آدم اعصابش به هم می ریزد. بعد هم هر دو روز یک بار دوست دختر یکیشان یک بچه ای چیزی به دنیا می آورد و همه می آیند تبریک عرض می کنند. نگاه که بکنی، به طرف نمی آید که حتی ۲۵ سال داشته باشد...

امروز یک آقای کج و معوجی سر ناهار کنارم نشسته بود. همه آمدند جلو بهش ادای احترام کردند. من هم جهت حفظ روابط اجتماعی یک نیمچه تبریکی گفتم که سر صحبت باز شد و آقا سوال کرد که اینجانب قصد بچه دار شدن دارم یا خیر. گفتم که بعله دارم اما اوووووه راه بسیار بلندی دارم تا به آنجا برسم. آقا گفت کاری ندارد ها! مثل آب خوردن است. این را که گفت اصلا" بغض توی گلوم جمع شد. تمام مراحل گذشته و آینده مثل فیلم سینمایی دور تند توی ذهنم تصویر شد. گفتم آقا، من برای بچه دار شدن اول باید پدرش را پیدا کنم و هنوز ۳۰ سالم نشده است. گفت ملت توی ۱۷ سالگی هم بچه دار می شوند و همچین نیاز به آقا هم نیست، می شود، البته خب خیلی قشنگ نیست تنهایی. گفتم قشنگیش به درک، بچه را با هوا که نمی شود بزرگ کرد. در این لحظه صحنه های تلاشم برای پیدا کردن ماشین لباس شویی دست دوم جلوی چشمم آمد، که با آقای عمله ی هلندی رفته بودیم انبار لوازم خانگی دست چندم و من از روی یخچالها و ماشین لباس شویی ها بالا می رفتم تا ماشین لباس شویی همراه با خشک کنی که ارزان بود و می خواستمش را پیدا کنم. چیزی که مابه تفاوتش با نو شاید ۲۰۰ هزار تومان بود. گفتم آقا، من برای اینکه بتوانم یکی دیگر را دنبال خودم بکشم اول نیاز دارم که خودم را جمع کنم. به تعادل برسم. اعتماد به نفس داشته باشم و سر پای خودم باشم. آقا اصلا" نمی فهمید و هی اصرار می کرد که بیا و بچه دار شو. آدم اولش سختش است اما بعد آسان می شود، مثلا" من خودم نمی توانم از دو هفته بیشتر بچه هایم را تحمل کنم. می گذارم می روم سفر کاری، و خوب اگر مدت طولانی دور باشم دوست دخترم کمی شاکی می شود. اینها را که می گفت این بغض من هی بیشتر فشارم می داد. نگفتم که من روی هوام، هشتم گرو نهم است، و نگفتم که فرهنگم آنقدر داغان بوده است که دیگر راه درست و غلط را از هم تشخیص نمی دهم، که نمی دانم چه می خواهم، که حتی اگر بدانم از نظر منطقی چه درست است حالا حالا با وجدانم کار خواهم داشت.

آقا چه می فهمد. خودش بچه هایش را انداخته سر یکی دیگر. حوصله شان را که نداشته باشد می گذارد می رود. مسئولیت چه می داند چیست. دولت پشت بچه ها هست، حمایتشان می کند، بابا ننه کیلویی چند؟ دولتشان که به جان مردمشان نمی افتد، باهاشان مثل حیوان رفتار کند. پیامبرهای چوپان را نمی دانم، اما به ولله چوپانها ی معمولی با گوسفند هم این طور رفتار نمی کنند. این آقا چه می داند؟ چه می داند که امروز از صبح صفحه ی بی بی سی را پشت شبیه سازی هایم قایم کرده ام، و مدام کنترل اف پنج می زنم که ببینم این وحشی های بربر کی دست از سر ملت بر می دارند. چه می داند که چقدر به آینده بی اعتمادم، مشکوکم؟ که انتظار دارم از آسمان برایم سنگ ببارد، که وقتی چیزی از دست همسایه بالایی می افتد زمین، من بی اختیار فکر می کنم که نکند آمریکا حمله کرده باشد یا هواپیما به ساختمانمان خورده باشد.

این آقا اصلا" چه می فهمد که من نشسته ام گریه کرده ام وقتی فهمیدم که توی گردن معلم راهنمام غده ی خوش خیم پیدا شده است. نه از خوشحالی، که از نگرانی که نکند غده اش بدخیم باشد و دکترهاشان اسکل بوده باشند و همین یک دانه راهنمایی که کله اش را می کرد توی مانیتورم و بهم توجه می کرد هم سرطان بگیرد و از دستم برود. نه آنکه دوستش داشته باشم، نه از سر دلسوزی. به خاطر ترس از تنهایی. که هیچ کس را ندارم که اپسیلونی راهنماییم کند، هر که تشابهی با من دارد خودش توی کار خودش مانده است. آنوقت توی این بی کسی اگر جدی جدی مسافرت کاری برایم پیش بیاید، بچه ام را بدهم دست کدام ننه قمری که دو روز ازش مراقبت کند؟ گلدان نیست که بدهی همسایه آبش بدهد که!

آقا می بیند که سفت ایستاده ام و نمی تواند قانعم کند. می پرسد مگر چند وقت است آمده ای اینجا؟ اصلا" کجایی هستی؟ می گویم ایرانی! بلند می گویم و علی رغم همیشه لبخند ملیح نمی زنم. ایران را می کنم توی چشمش که بداند و آگاه باشد که نمی شود. که زور نگوید. می گوید کجا؟! می گویم ایران! همان طوری نگاهم می کند. سه باره می گویم ایران! می گوید فهمیدم. می خواهم بگویم نفهمیدی. می خواهم بگویم که حتی اگر عمق مطلبم را فهمیده باشی، باز با لج بازی می گویم نفهمیده ای. چون من ایرانیم، و نمی توانم یک روزه و یک ساله و دو ساله اشتباهات خودم و فرهنگم و ملتم را درست کنم. چون من ایرانیم، دلم می خواهد همه ی بدبختی هایم را خالی کنم سر توی بینوا که می خواستی بهم اعتماد به نفس بدهی که بچه دار شدن چیز عجیبی نیست. می خواهم بگویم تو خوشبختی و من نیستم، چون عادت دارم از زندگیم بنالم، چون ایرانیم، می فهمی؟ نمی فهمی دیگر!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 13:53  توسط میرتل گریان  | 

فردا قرار است ملت ما به حمایت از مردم منطقه قیام کنند. فردا روز ولنتاین است. فارغ از این قضیه، ما اصلا" همه مان به طور بنیادی و به خاطر شرایط محیطی و فرهنگی، سیاسی های رومانتیکی* هستیم!

*پ.ن: منظورم این است که هم رومانتیک هستیم هم سیاسی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 0:42  توسط میرتل گریان  | 

من خودم هنوز نفهمیده ام که از روابط بین خانمها و آقایان چه می خواهم. این ندانستن آدم را به گا می دهد. گا که می دانید چیست؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 10:9  توسط میرتل گریان  | 

خودمانیم آن زمانی که برای مسخره ی این و آن از صفت گریگوری استفاده می کردیم، کجا فکر می کردیم گریگوری این قدر قد بلند، چهار شانه، جذاب و خوش تیپ باشد؟ اندام ورزیده، دماغ نوک تیز استخوانی، دندانهای برّاق، پوست و مو و چشم خوش رنگ و هماهنگ با هم. شما اگر ندیده اید، من گریگوری را دیده ام! برای اطمینان توی وب سایت هم چک کردم، خود خودش است. باز لابد برای اینکه اجنبی ها را برایمان بد کنند گفته اند گریگوری آدم زشتی است. البته کمی شلخته هست، مثلا" آشغال سیب را از راه دور به سمت سطل زباله پرتاب می کند و اهمیت نمی دهد که به هدف خورد یا نه، اما ما به اخلاقیاتش چه کار داریم، ظاهرش که خیلی خوب چیزی است!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 17:50  توسط میرتل گریان  | 

از نظر من آدم وقتی دلش از یک چیزی می گیرد نمی تواند بیاید و همان دل گرفته اش را به صورت مستند بنویسد. من از این کار احساس حماقت می کنم. مثل نماز خواندن می ماند وقتی به خدا اعتقاد نداری. انگار آدم با دیوار حرف می زند. به دیوار می گوید ای دیوار، بیا به حرفهای من گوش کن. نمی دانی که امروز زندگی چه سخت بود. لوله ی فاضلابم چکه می کرد و آقای مهربان مجارستانی هم دوست دختر داشت. نمی شود دیگر، احمقانه است. اما آدم می تواند آن دل گرفته اش را به شیوه ی زیبایی بنویسد. یک خلاقیتی به کار ببرد، یا یک جوری بنویسد که خواننده هم یک سودی ببرد. غیر از غر های روزانه، یک چیزی توی این کارش باشد، اثر هنری ای چیزی خلق کند لااقل. وگرنه مردم بی کار نیستند که بیایند چرندیات آدم را بخوانند. خود آدم هم بی کار نیست. حیف ورق و خودکار است اصلا". این می شود که پر از حرفم اما اصلا" دستم به قلم نمی رود!

پ.ن: اینترنت هم ندارم البته هنوز!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 15:23  توسط میرتل گریان  | 

من توانایی روحی روانی خواندن اخبار را ندارم. من انسان حساس و ضعیف احساسی هستم. الان هم دچار افسردگی زمستانی کوفتی هستم. وقتی می خواهم کار مفید انجام بدهم، می روم اخبار می خوانم که اینقدر شوت نباشم از اوضاع دنیا. امروز دیدم که بی خودی نیست که نمی دانم در دنیا چه می گذرد، دلیلش این است که شنیدن خبرها ناراحتم می کند، گاهی حتی امیدم به زندگی و تلاش را از دست می دهم. هی بخوانیم که فلان دانشمند را کشتند و بهمانی را ریپ کردند و آن یکی را به خاطر ارتباط نا مشروع وسط شهر دار زدند، هواپیمای چی چی سقوط کرد یا بمب در میدان چی چی ترکید. یک بار هم یک خبری خواندم که توی یکی از خیابانهای مشهور لندن، در یک دیسکو، یک آقای سیاه پوستی توی سقف توالت بانوان قایم شده بوده و دختره که رفته توی توالت از بالا پریده روش و بهش تجاوز کرده. از آن به بعد هر بار جایی توالت می روم اول بالا را نگاه می کنم، و نهایت تلاشم را می کنم که از بالا آدم جذابی به نظر نرسم، فقط از روبرو آدم زیبایی باشم!! بهترین خبری که اخیرا" خوانده ام این بود که یک پیر زن ۸۰ ساله ی فرانسوی یک ماه توی توالتش گیر کرده بود و با آب گرم زنده مانده بود تا پیدایش کرده بودند. بنده ی خدا شبها می کوبیده به لوله ها که بلکه همسایه ها خبردار شوند. همسایه ها هم فکر می کرده اند که صدا به خاطر تعمیرات است، امضا جمع کرده اند بدهند به شهرداری برای اعتراض! اینها را که خواندم یاد مادربزرگم افتادم که به جز ما کسی را ندارد، ما هم افتاده ایم این ور دنیا سالی یک روز می بینیمش. غصه دار می شود آدم دیگر. خبر خوانی به من نیامده، من افسردگی زمستانیم را درمان کنم هنر کرده ام!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 15:34  توسط میرتل گریان  | 

قبل از آنکه رئیسم بیاید سرش را ببرد توی مانیتورم بگویم، من اینترنت ندارم ولی نیاز مبرم به نوشتن دارم. آن قدر این نیازم بالا زده که شروع کرده ام روی پنجره ام می نویسم!! آخ الان این آقاهه می آید، اینجا امن نیست. خدافظ. 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 15:17  توسط میرتل گریان  |