|
امروز، اینجا، در قلب این شهر غریب و شلوغ، در میان این همه هیاهو و اخبار و کار و در حالیکه مردم شهرم در بهت و نگرانی فرو رفته اند، روز من شده است. روز من، مثل هر سال، مثل بقیه ی روزهاست. فرق چندانی ندارد. یکی دو نفر هستند که دوستت دارند، یادت می کنند و برایت پیغام تبریک از راه دور می فرستند، ولی آنکه می خواهی دوستش داشته باشی نیست. + نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 5:40 توسط میرتل گریان |
در شوک. باقی را از شوک که در آمدیم می گوییم! + نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 12:49 توسط میرتل گریان |
(با غلظت تمام) فاک یو ! ببخشید، این جمله دو سه چهار روزی در گلویم گیر کرده بود، نوشته ی
قبلی را هم که نوشتم، خالی نشد. دو بار حمام کردم، یکی دو بار هم گریه
کردم. باز نشد. باید می گفتمش حتما"، نمی گفتم نمی شد... + نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388 7:1 توسط میرتل گریان |
در عمق بورد شدگی از مشق های ننوشته و زمان کوتاه باقی مانده بودیم و مدتها به این فکر می کردیم که چه چیزی بخوریم و یا چه کار هیجان انگیزی انجام بدهیم که از بوردی به در آییم و انگیزه بگیریم. سر انجام نتیجه این شد که چند بار ضامن نشیمن گاه صندلی چرخدارمان را در حالیکه رویش نشسته ایم آزاد کنیم تا با صدای فــــیــــــــس پایین بیاییم و انگیزه بگیریم مشقهایمان را بنویسیم. هو کرز که اینها فکر کنند احمقیم!!
اگر اینها فکر کنند احمقیم که از صدای فیس لذت می بریم بهتر است از اینکه هم وطنهای خرفتمان بعد از کلی نان و نمک خوردن بیایند بگویند که ما سطحی نگر و غرب زده هستیم و لوس و ننر هستیم که آن جامعه ی گه را نمی توانیم تحمل کنیم. انگار که اعتقاد به مذهب و سنت خرفت مردسالاری چیز بسیار بدیهی ای باشد، و ماییم که سر ناسازگاری با همه داریم. اصلا آدم پشیمان می شود یک دانه ایرانی هم جزو دوستان صمیمی اش نگاه دارد. در این جو عشق و حال، دلت غلط کند هوای حرف زدن با یک هم وطن بی جنبه کند، که دیری نمی گذرد که به هر صورت می آید حالت را می گیرد. حالا سر خاله زنک بازی باشد، سر احمدی نژاد باشد، سر پسرهای جذاب باشد یا سر دیوار. گور بابای همه. فـــیـــس! + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 23:33 توسط میرتل گریان |
کاش توی دبستان، بهمان طرز حرف زدن یاد داده بودند. دبستان هم نشد، دبیرستان، دانشگاه! یک جایی یاد می دادند، چون من معمولا" با حرف زدنم مشکل دارم. یک جور دیگر می گویم، یک چیز دیگر می گویم، نمی دانم، بلد نیستم! داشتن یا نداشتن این هنر در موارد زیادی می تواند سرنوشت ساز باشد. + نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388 4:12 توسط میرتل گریان |
من با دیوار رابطه ی خوبی دارم. دیوار را دوست می دارم. گه گاهی به حرفهایم گوش می دهد، و گه گاهی که لباس نو تنش کند در آغوشش می گیرم. گاهی غری می زنم که چرا بشکن زدن بلد نیست، یا چرا عکس العملی نشان نمی دهد، آنوقت از تنهایی به ستوه می آیم و سرم را بهش می کوبم. به وقت امتحان بهش چنگ می زنم، همه ی دلایلم برای درس خواندن را برایش می گویم تا خودم توجیه شوم و رویش می نویسم "من می خواهم". وقتهایی که از دستش ناراحت می شوم، کمی خودخواه می شوم و بهش می گویم که از سر بی کسی است که بهش روی آورده ام، که اگر دو تا آدمیزاد پیدا می شد کار من به گچ دیوار نمی افتاد. می گویم چیزی که زیاد ریخته دیوار است، آنوقت قهر می کنم، می روم با دیوار روبرویی حرف می زنم و خالی می شوم. اما راستش به غیر از با دیوار با کس دیگری نمی توانم رابطه ی خوبی برقرار کنم. چون با همه ی این احوالات، فقط دیوار است که وظیفه ی اصلی اش را خوب بلد است. دیوار است، می ماند، هر کاری هم بکنم تکیه گاهی اش را ازم نمی گیرد. + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 4:16 توسط میرتل گریان |
این امتحان دادن چه حکمتی دارد که سیراب و شیردان ما را یکی میکند، نمی دانیم! سهل و آسان ندارد، همه شان آدم را به یک اندازه از خودش بیزار می کند. بقیه اش را هم نمی گویم، خودتان می دانید یا بهتر است ندانید. خرابیم. خراب. + نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 2:45 توسط میرتل گریان |
چند روز پیش از طرف خوابگاه ایمیل زدند که چون ما روی گسل مورچه واقع شده ایم، مورچه ها قرار است به زودی بیایند و حواسمان باشد آشغال و خرده نان روی زمین نریزیم. آخر اینجا مورچه هایشان هم از روی برنامه می آیند. ما نریختیم، اما باز همه ی خانه پر از مورچه شده. یکی شان در صدد بود بازمانده ی آب میوه ام را بخورد، که انداختمش توی ظرفشویی و شیر آب را باز کردم. مورچه دست و پا زد و به در و دیوار سینک چنگ زد. باز آب ریختم روش، به یک کاردی که آن طرفها بود متوصل شد. باز آب ریختم، هی آب ریختم اما بلاتر از آن بود که برود توی سوراخ، به گمانم ماهیچه های دست و پایش خیلی قوی بود. تلاشش را که دیدم از خودم شرمنده شدم و ولش کردم. تلاش نمی کنم. داستان همیشگی، درس نمی خوانم، تنبلم. آفرین به تو ای مورچه. + نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 21:16 توسط میرتل گریان |
از مسحور کردن آدمها توسط بوی ملایم شامپوی متساعد شده از موهای پریشان1، خسته شده ام. از اینکه هیچی نگویم و نگویند تا تمام شود و بگذرد هم. از سخت گیری های خودم هم. آدمها، مسحور من که می شوند، می ترسند و لال می شوند. از فردا دیگر موهایم را نمی شویم. پ.ن1: این تنها راهی است که بلدم، برای همین همه اش همین را همه جا می نویسم. (واج آرایی "ه" ) + نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 4:26 توسط میرتل گریان |
اصولاً اعصاب اینجانب به مویی وصل است و همین مساله اعصاب اینجانب را به هم می ریزد. + نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 23:26 توسط میرتل گریان |
از تمامی آنهایی که یک نفر را دارند، بدون تعارف، بدم می آید! حالا آن یک نفر کور و کچل و جواد و بی مغز و معتاد و هر چی که هست باشد، همین که احساس می کنند یک نفر دوستشان دارد، ازشان بدم می آید. پ.ن1 : لازم به ذکر است که این تراوشات در عین مبالغه، بسیار واقعی هستند. پ.ن 2: الان که توجه می کنم، می بینم که این تراوشات بیشتر درباره ی آنهایی است که دوستشان دارم و آنها یک نفر را برای خودشان دارند. حسود هم خودتان می باشید. + نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 3:25 توسط میرتل گریان |
اعتماد به نفسم بالا نبود، اما با تخسی تمام با کت قرمزم ایستاده بودم و نگاهشان می کردم. خانمی که پشتم ایستاده بود به انگلیسی پرسید که در صف هستم یا خیر. گفتم بلی اما جلوی من چند نفر هستند. نفهمید، انتظار جواب دیگری داشت. سوالش را تکرار کرد. با سر جواب مثبت دادم. دختری که پشت آن خانم ایستاده بود حرفهایمان را شنید و حواسش را جمع کرد که ببیند به کدام جهت نگاه می کنم، که آیا از حرفهای فارسی بقیه چیزی می فهمم یا نه. آقایی که مسئول پاسخگویی بود، کمی طول کشید تا دو زاری اش بیفتد که به زبان فارسی ثلیث و بی لهجه سوال می پرسم. جمله اش را شروع کرده بود که مکث کرد و با تعجب پرسید شما ایرانی هستید؟ گفتم بله. خنده اش گرفت. گفت پس روسری تان کو؟ خندیدم و گفتم اگر خارجی بودم مشکلی نداشت که چیزی سرم نکنم؟ خیلی مواقع اجبار بارزی برای انجام کاری نیست، قوانین نانوشته است. مثلا" کسی بر در کنسولگری ننوشته که حجاب اسلامی رعایت شود، یا خواهران زینبی وجود ندارند که قبل از ورود بررسی ات کنند. من معمولا" در چنین شرایطی ترجیح می دهم جزو اکثریت پیرو باشم. حتی اگر اعتقادی نداشته باشم دنبال دردسر نمی گردم، مثلا" از همان اول یک روسری شل و ول سرم می کنم که نشان بدهم در نهایت بی اعتقادی سعی خودم را کرده ام. در عین حال لزوما" از این بی بخاری خود، از همرنگ اکثریت بودن و دم نزدن احساس رضایت نمی کنم. مواقعی هر چند کوچک، بی سر و صدا نشان می دهم که نمی خواهم اطاعت کنم. وقتی نظرم را اعلام می کنم، در حالیکه قلبم از دلهره تالاپ تالاپ میزند، اعتماد به نفس خوبی می گیرم و از کله شقی خودم خوشم می آید! + نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 0:54 توسط میرتل گریان |
تا به حال این همه شادی و این همه غم را یک جا با هم نداشته ام! + نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388 4:27 توسط میرتل گریان |
این دل صاحاب مرده که پوسید به درک، این طبقه طبقه چربیهایی که جمع شده را چه کنم؟ + نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388 2:38 توسط میرتل گریان |
پایم را از بغالی بیرون نگذاشته چی توز موتوری را باز می کنم، و آنچنان با افتخار میمون رویش را به همه نشان می دهم که دلشان بسوزد که نمی دانند پفک چیست و همین میمون فسقلی چه داستانها که ندارد. دلشان بسوزد که اگر کار و پول و رفاه و زندگی و عشق دارند، اگر غذای گرم غیر هندی و غیر چینی می خورند، اگر نگران چاقی نیستند، دلشان بسوزد که نمی دانند پفک چیست. در حالیکه من دانشجوی هیچی ندار آشغالی، چنین چیز نایابی را دستم گرفته ام و با لذت تمام می خورم و هیچ غمی هم ندارم. ندارم، به ولله غذایم را بدهید غمی ندارم. چه بسا لذتی که در خوردن هست، در هیچ چیز نیست. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 23:28 توسط میرتل گریان |
فردا چهارشنبه سوری است. اینجا هم رقص آزاد است، هم ورق، هم عرق. ولی آتش افروختن آزاد نیست. اینها تصوری از آتش ندارند، فکر می کنند آدم آنقدر دست و پا چلفتی است که تالاپی می افتد وسط شعله ها و بیرون نمی آید تا بسوزد! اینها بزدلند، ترسو اند، اینها شهامت خطر کردند ندارند. بی خودی هم اگر ایراد می گیرم، حق بدهید.
گونه های گل انداخته، تار های مو که کز کرده، ته کفشی که آب شده، در به در توی باغچه های اکباتان دنبال چوب گشتن، روی تپه آواز خواندن، با آخرین قوا هوار کشیدن: <زردی من از تو، سرخی تو از من >... اینها را اینها نمی فهمند، هر چه می گویم هم نمی فهمند. بزدل ها! + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 3:16 توسط میرتل گریان |
قدیم ها هم زیاد غصه دار می شدم، که چرا دوستهایم تمام شده اند، دوست داشتن هایم هم. زودی هم خوب می شدم. یک بشکن که میزدی، نه تنها غصه هایم تمام می شد، که محو بشکن زدنت می شدم و پا پی ات می شدم که یادم بدهی چطور بشکن هایت اینقدر خوب صدا می دهند. بعد هم با هم هی بشکن می زدیم تا قر دادنمان بگیرد و اصلاً یادمان می رفت بحث چه بود و از کجا شروع شد. الان هم همین است، دلم از همان چیزها می گیرد، با این تفاوت که در و دیوار اتاقم بشکن زدن بلد نیستند. من محکم ایستاده ام اما، تکان نمی خورم. قصد کرده ام که به زندگی عادت کنم، هر چقدر هم که مزه ی خزه ی ژاپنی لزج بدهد.
هیچکدامتان بشکن زن سراغ دارید؟ + نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387 22:44 توسط میرتل گریان |
دلم برای شکلات تنگ شده است. + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 17:11 توسط میرتل گریان |
این ترم هم کلاسی ها به 4 دسته تقسیم شده اند. دسته ای که هر روز درس می خوانند، دسته ای که هر روز به ورزشگاه می روند، دسته ای که هم درس می خوانند و هم ورزش می کنند، و من! پ.ن: موسیقی وبلاگ مربوط به دریا دادور است. + نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387 23:28 توسط میرتل گریان |
نه اینکه آدم لوسی باشم، نه اینکه دلبسته ی گذشته هایم بوده باشم، نه اینکه اینجا را دوست نداشته باشم؛ نه. همه ی اینها را قبلا" هم گفته ام. منطقی که نگاهش کنی، روال کار خوب خوب است. خودم هم درک نمی کنم که چرا گاهی بی دلیل بغضم آماده ی ترکیدن است. نمی فهمم. درک نمی کنم. همه چیز خوب است. آناناس خریده ام با یک میوه ای که حتی اسمش را هم نمیدانم1. اینجا دستگاه های ترد میل شان رویش تلویزیون سوار است؛ نه مثل آن مکانیکی های
در پیتی که در ورزشگاه بلوک 16 داشتیم که چند تا لوله را به هم وصل کرده بودند و اگر می خواستی رویشان
راه بروی صدای قیژ قیژش اعصاب معلم ورزش را خرد می کرد. زندگی خوب به همین چیزهاست دیگر، خوردنی های جدید، لباس های با کیفیت، دسترسی آسان به هر چیز متنوعی که بخواهی، تکنولوژی، روابط اجتماعی خوب. من خوبم، اینجا که می نویسم بهترم. دروغ چرا، دلم کمی تنگ محبت است. نه اینکه اینها مهربان نباشند، اما در مجموع میزان محبت دریافتی در روزم به شدت پایین آمده است. به مغازه دار ها، صندوق دارها، راننده اتوبوس ها، به همه شان لبخند می زنم. گاهی آنقدر زیادی مهربانم که احمق به نظر می رسم. امروز امتحان داشتم، سوالی که نباید جواب می دادم را به جای سوالی که باید جواب می دادم، جواب دادم. نمره ها که بیاید، احتمالا" هم کلاسی هایم مطمئن می شوند که احمقم. تعدادی شان معتقدند که ما دختریم و تا اینجا راه یافته ایم که تعادل جنسی دانشجویان را حفظ کنیم، به این مفهوم که لزوما" در حد پسرهای کلاس نبوده ایم. این را تعریف می کنند و دختر فیلیپینی کلاسمان هم می خندد. نمره ها که بیاید، این هم بهشان ثابت می شود. من به دریافت محبت از آدمهایی نیازمند شده ام، که لزوما" در حالت عادی دوستشان نداشته ام. پس فردا دوباره دو تا امتحان پایان ترم دارم. موفق می شوم. می خواهم که بشوم. پ.ن1: اندازه ی شاه بلوط است و صورتی است و پوستش کمی خار دارد. یک هسته ی قهوه ای دارد. گوشتش مثل ماهی است اما مزه ی لیمو شیرین می دهد. پ.ن 2: اسمش به زبان چینی لیج است! + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 18:10 توسط میرتل گریان |
|