|
از این همه مهره ی ماری که داشت، یکیش را اگر به من داده بود، الان هر دو خوشحال تر بودیم. + نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388 20:25 توسط میرتل گریان |
من و دوچرخه ام، تنهایی، دوتایی، آنقدر پا می زنیم تا برسیم. گور پدر هر آن کس و هر آن چیز که هست یا نیست. دوچرخه ام، با آن چراغ و زنگ شکسته و ترمز بریده اش، پا به پایم همه ی راه ها را پیموده است. دمش گرم. + نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388 2:10 توسط میرتل گریان |
احمق نیستم که آدمهایی را دوست بدارم که می دانم نمی خواهند برایم ماندگار باشند، از روی ناچاری است... از روی ناچاری است که این همه عشق می ورزم. باور کنید. + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 21:34 توسط میرتل گریان |
پروردگارا، به بزرگی و کرمت قسم، ما را در بند آدمهای گوز پیچ شده نینداز، ما خودمان به اندازه ی کافی دردسر داریم. + نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 12:42 توسط میرتل گریان |
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 19:47 توسط میرتل گریان |
ما اینجا یک چیزی نوشتیم مبنی بر اینکه اطرافیانمان در درک احساساتمان بز احوش بوده اند و باعث شده اند احساس کنیم در امر عشق و عاشقی اخته شده ایم ... درست زمانی که مطلب را ثبت کردیم یک نظر بسیار اروتیک دریافت کردیم از یک آقایی که در پروفایلش نوشته بود باربر می باشد و سیگار هم خرید و فروش می کند، این هم عکسش: ما خودمان را در آن حالت اروتیک با این آقا تجسم کردیم و خنده مان گرفت از خودمان و آن بز احوش در چنین حالتی. حالا نمی دانیم که خوشمان آمد یا بدمان آمد یا چه، اما خدایی این لطف و مهربانی هموطنانمان قابل تحسین است! + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 16:37 توسط میرتل گریان |
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 21:12 توسط میرتل گریان |
صبح لندن را ترک می کنم. قرار است دوباره آدمهای جدید ببینم و سعی کنم درکشان کنم و بعد بهشان دل ببندم و باز بگذارم بروم یک جای دیگر. خسته ام. الان نه مذهب و اعتقادات و رنگ آدمها برایم مهم است، نه اعتیادشان و نه هیچ چیزی غیر از ماندگاریشان. برایم مهم نیست. مهم نیست که می آیند و آدم را جذب می کنند و به روی خودشان نمی آورند. دست آدم را توی پوست گردو می کنند و آدم میماند چه کند، آخرش از سر اجبار می رود پی کارش. لعنت. لعنت به همه ی انسانهای دوست داشتنی، که سخت ترین مشکلات را همین ها درست می کنند. همیشه آدم در مقابل آدمهای دوست داشتنی تر، شکننده تر است. نه می تواند احساسش را بروز دهد، نه می تواند ندهد. مجبور است وانمود کند که از نظر احساسی بالغ است و با تصمیمات طرف مقابل موافق است و او را در حد معقول دوست دارد، وگرنه طرف از ترس مواجه شدن با یک عاشق روانی دمش را میگذارد روی کولش و فرار می کند. بعد از عمری بالا و پایین کردن، یک آدم قابل تامل که پیدا بشود حتما" می آید بالا و پایین آدم را پایین و بالا می کند! حوصله ی شرح دادن ندارم. قصه را کوتاه می کنم، چون همه میدانند. دوست داشتن کسی که دوستت ندارد درد دارد، خصوصا" اگر مغرور باشی. اما خیالی نیست، مثل این سنیتیسرها* زودی میپرد. *: ضد عفونی کننده ی دست به جای صابون که نیاز به آبکشی ندارد و خیلی باحال است. با پوست دست سازگار است و میتواند بوی خیار هم بدهد. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 15:39 توسط میرتل گریان |
امروز، اینجا، در قلب این شهر غریب و شلوغ، در میان این همه هیاهو و اخبار و کار و در حالیکه مردم شهرم در بهت و نگرانی فرو رفته اند، روز من شده است. روز من، مثل هر سال، مثل بقیه ی روزهاست. فرق چندانی ندارد. یکی دو نفر هستند که دوستت دارند، یادت می کنند و برایت پیغام تبریک از راه دور می فرستند، ولی آنکه می خواهی دوستش داشته باشی نیست. + نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 5:40 توسط میرتل گریان |
(با غلظت تمام) فاک یو ! ببخشید، این جمله دو سه چهار روزی در گلویم گیر کرده بود، نوشته ی
قبلی را هم که نوشتم، خالی نشد. دو بار حمام کردم، یکی دو بار هم گریه
کردم. باز نشد. باید می گفتمش حتما"، نمی گفتم نمی شد... + نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388 7:1 توسط میرتل گریان |
در عمق بورد شدگی از مشق های ننوشته و زمان کوتاه باقی مانده بودیم و مدتها به این فکر می کردیم که چه چیزی بخوریم و یا چه کار هیجان انگیزی انجام بدهیم که از بوردی به در آییم و انگیزه بگیریم. سر انجام نتیجه این شد که چند بار ضامن نشیمن گاه صندلی چرخدارمان را در حالیکه رویش نشسته ایم آزاد کنیم تا با صدای فــــیــــــــس پایین بیاییم و انگیزه بگیریم مشقهایمان را بنویسیم. هو کرز که اینها فکر کنند احمقیم!!
اگر اینها فکر کنند احمقیم که از صدای فیس لذت می بریم بهتر است از اینکه هم وطنهای خرفتمان بعد از کلی نان و نمک خوردن بیایند بگویند که ما سطحی نگر و غرب زده هستیم و لوس و ننر هستیم که آن جامعه ی گه را نمی توانیم تحمل کنیم. انگار که اعتقاد به مذهب و سنت خرفت مردسالاری چیز بسیار بدیهی ای باشد، و ماییم که سر ناسازگاری با همه داریم. اصلا آدم پشیمان می شود یک دانه ایرانی هم جزو دوستان صمیمی اش نگاه دارد. در این جو عشق و حال، دلت غلط کند هوای حرف زدن با یک هم وطن بی جنبه کند، که دیری نمی گذرد که به هر صورت می آید حالت را می گیرد. حالا سر خاله زنک بازی باشد، سر احمدی نژاد باشد، سر پسرهای جذاب باشد یا سر دیوار. گور بابای همه. فـــیـــس! + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 23:33 توسط میرتل گریان |
من با دیوار رابطه ی خوبی دارم. دیوار را دوست می دارم. گه گاهی به حرفهایم گوش می دهد، و گه گاهی که لباس نو تنش کند در آغوشش می گیرم. گاهی غری می زنم که چرا بشکن زدن بلد نیست، یا چرا عکس العملی نشان نمی دهد، آنوقت از تنهایی به ستوه می آیم و سرم را بهش می کوبم. به وقت امتحان بهش چنگ می زنم، همه ی دلایلم برای درس خواندن را برایش می گویم تا خودم توجیه شوم و رویش می نویسم "من می خواهم". وقتهایی که از دستش ناراحت می شوم، کمی خودخواه می شوم و بهش می گویم که از سر بی کسی است که بهش روی آورده ام، که اگر دو تا آدمیزاد پیدا می شد کار من به گچ دیوار نمی افتاد. می گویم چیزی که زیاد ریخته دیوار است، آنوقت قهر می کنم، می روم با دیوار روبرویی حرف می زنم و خالی می شوم. اما راستش به غیر از با دیوار با کس دیگری نمی توانم رابطه ی خوبی برقرار کنم. چون با همه ی این احوالات، فقط دیوار است که وظیفه ی اصلی اش را خوب بلد است. دیوار است، می ماند، هر کاری هم بکنم تکیه گاهی اش را ازم نمی گیرد. + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 4:16 توسط میرتل گریان |
این امتحان دادن چه حکمتی دارد که سیراب و شیردان ما را یکی میکند، نمی دانیم! سهل و آسان ندارد، همه شان آدم را به یک اندازه از خودش بیزار می کند. بقیه اش را هم نمی گویم، خودتان می دانید یا بهتر است ندانید. خرابیم. خراب. + نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 2:45 توسط میرتل گریان |
چند روز پیش از طرف خوابگاه ایمیل زدند که چون ما روی گسل مورچه واقع شده ایم، مورچه ها قرار است به زودی بیایند و حواسمان باشد آشغال و خرده نان روی زمین نریزیم. آخر اینجا مورچه هایشان هم از روی برنامه می آیند. ما نریختیم، اما باز همه ی خانه پر از مورچه شده. یکی شان در صدد بود بازمانده ی آب میوه ام را بخورد، که انداختمش توی ظرفشویی و شیر آب را باز کردم. مورچه دست و پا زد و به در و دیوار سینک چنگ زد. باز آب ریختم روش، به یک کاردی که آن طرفها بود متوصل شد. باز آب ریختم، هی آب ریختم اما بلاتر از آن بود که برود توی سوراخ، به گمانم ماهیچه های دست و پایش خیلی قوی بود. تلاشش را که دیدم از خودم شرمنده شدم و ولش کردم. تلاش نمی کنم. داستان همیشگی، درس نمی خوانم، تنبلم. آفرین به تو ای مورچه. + نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 21:16 توسط میرتل گریان |
از مسحور کردن آدمها توسط بوی ملایم شامپوی متساعد شده از موهای پریشان1، خسته شده ام. از اینکه هیچی نگویم و نگویند تا تمام شود و بگذرد هم. از سخت گیری های خودم هم. آدمها، مسحور من که می شوند، می ترسند و لال می شوند. از فردا دیگر موهایم را نمی شویم. پ.ن1: این تنها راهی است که بلدم، برای همین همه اش همین را همه جا می نویسم. (واج آرایی "ه" ) + نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 4:26 توسط میرتل گریان |
اصولاً اعصاب اینجانب به مویی وصل است و همین مساله اعصاب اینجانب را به هم می ریزد. + نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 23:26 توسط میرتل گریان |
از تمامی آنهایی که یک نفر را دارند، بدون تعارف، بدم می آید! حالا آن یک نفر کور و کچل و جواد و بی مغز و معتاد و هر چی که هست باشد، همین که احساس می کنند یک نفر دوستشان دارد، ازشان بدم می آید. پ.ن1 : لازم به ذکر است که این تراوشات در عین مبالغه، بسیار واقعی هستند. پ.ن 2: الان که توجه می کنم، می بینم که این تراوشات بیشتر درباره ی آنهایی است که دوستشان دارم و آنها یک نفر را برای خودشان دارند. حسود هم خودتان می باشید. + نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 3:25 توسط میرتل گریان |
اعتماد به نفسم بالا نبود، اما با تخسی تمام با کت قرمزم ایستاده بودم و نگاهشان می کردم. خانمی که پشتم ایستاده بود به انگلیسی پرسید که در صف هستم یا خیر. گفتم بلی اما جلوی من چند نفر هستند. نفهمید، انتظار جواب دیگری داشت. سوالش را تکرار کرد. با سر جواب مثبت دادم. دختری که پشت آن خانم ایستاده بود حرفهایمان را شنید و حواسش را جمع کرد که ببیند به کدام جهت نگاه می کنم، که آیا از حرفهای فارسی بقیه چیزی می فهمم یا نه. آقایی که مسئول پاسخگویی بود، کمی طول کشید تا دو زاری اش بیفتد که به زبان فارسی ثلیث و بی لهجه سوال می پرسم. جمله اش را شروع کرده بود که مکث کرد و با تعجب پرسید شما ایرانی هستید؟ گفتم بله. خنده اش گرفت. گفت پس روسری تان کو؟ خندیدم و گفتم اگر خارجی بودم مشکلی نداشت که چیزی سرم نکنم؟ خیلی مواقع اجبار بارزی برای انجام کاری نیست، قوانین نانوشته است. مثلا" کسی بر در کنسولگری ننوشته که حجاب اسلامی رعایت شود، یا خواهران زینبی وجود ندارند که قبل از ورود بررسی ات کنند. من معمولا" در چنین شرایطی ترجیح می دهم جزو اکثریت پیرو باشم. حتی اگر اعتقادی نداشته باشم دنبال دردسر نمی گردم، مثلا" از همان اول یک روسری شل و ول سرم می کنم که نشان بدهم در نهایت بی اعتقادی سعی خودم را کرده ام. در عین حال لزوما" از این بی بخاری خود، از همرنگ اکثریت بودن و دم نزدن احساس رضایت نمی کنم. مواقعی هر چند کوچک، بی سر و صدا نشان می دهم که نمی خواهم اطاعت کنم. وقتی نظرم را اعلام می کنم، در حالیکه قلبم از دلهره تالاپ تالاپ میزند، اعتماد به نفس خوبی می گیرم و از کله شقی خودم خوشم می آید! + نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 0:54 توسط میرتل گریان |
تا به حال این همه شادی و این همه غم را یک جا با هم نداشته ام! + نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388 4:27 توسط میرتل گریان |
این دل صاحاب مرده که پوسید به درک، این طبقه طبقه چربیهایی که جمع شده را چه کنم؟ + نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388 2:38 توسط میرتل گریان |
|