تبليغاتX
نغمه های من

نغمه های من

پروردگارا، به بزرگی و کرمت قسم، ما را در بند آدمهای گوز پیچ شده نینداز، ما خودمان به اندازه ی کافی دردسر داریم.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 12:42 توسط میرتل گریان |


اینجا یک خوابگاهی ای به ما داده اند که خیلی خوب است. مستراح شور بین المللی شده ایم بی آنکه حقوقی بگیریم یا چه. بیست نفر با هم یک آشپزخانه ی کثیف داریم که تازه خودشان می گویند که به عنوان یک خوابگاه خیلی هم تمیز است. توالتمان رویش شاش زرد خشک می شود و پر از موهای ریز است که لازم به توضیح ندارد از کجا می آید. دور تا دور حماممان قارچ سیاه بسته و قسم می خورم که اتاق من قرنهاست به طور اساسی تمیز نشده، پنجره ام از درون کثیف تر است تا از بیرون. خودتان حدث بزنید که روی تشک تختم چه آثاری می تواند موجود باشد. تنها خوبی طبقه ما این است که ساکت است و پنجره ی اتاقها به منظره ی قشنگی باز می شود. طبقه ی با کلاسی هستیم و در توالتمان دستمال می گذاریم.به همین مناسبت بود که دیروز یک پسر هندی از طبقه ی پایین به مستراح طبقه ی ما آمده بود و علی رغم اینکه در حال خروج از مستراح بود، گویا هنوز آمادگی کامل برای خروج را نداشت؛ به این مفهوم که هنوز دستان و سرش رو به پایین بودند. من از همه جا بی خبر در را باز کردم و چون خیلی ساکت از پله ها بالا آمده بود انتظارش را نداشتم، در نتیجه ترسیدم و جیغ کشیدم و بعد از چند ثانیه او هم دو زاری اش افتاد که در زمان و مکان بدی دیده شده، در نتیجه او هم ترسید و اوضاع بسیار خنده دار شد. این است احوال ما.

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 19:47 توسط میرتل گریان |


ما اینجا یک چیزی نوشتیم مبنی بر اینکه اطرافیانمان در درک احساساتمان بز احوش بوده اند و باعث شده اند احساس کنیم در امر عشق و عاشقی اخته شده ایم ... درست زمانی که مطلب را ثبت کردیم یک نظر بسیار اروتیک دریافت کردیم از یک آقایی که در پروفایلش نوشته بود باربر می باشد و سیگار هم خرید و فروش می کند، این هم عکسش:

ما خودمان را در آن حالت اروتیک با این آقا تجسم کردیم و خنده مان گرفت از خودمان و آن بز احوش در چنین حالتی. حالا نمی دانیم که خوشمان آمد یا بدمان آمد یا چه، اما خدایی این لطف و مهربانی هموطنانمان قابل تحسین است!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 16:37 توسط میرتل گریان |


در پی حوادث اخیر، از بس که برای مسائل بین الجنسیتی انرژی گذاشتیم و مشاوره کردیم و مشاوره دادیم، حالمان بد شد و اعتصاب کردیم و تا اطلاع ثانوی درباره ی چنین مباحثی فکر نخواهیم کرد. حوادث اخیر از فریز کردن تخمکها و به سرپرستی گرفتن ایتام گرفته تا مشاوره دادن در مورد طیف وسیعی از انواع دوستانِ دوستانمان اعم از مذهبی تا معتاد و حتی هم جنس گرا را شامل می شود. اینجانب هر گونه بدبختی ناشی از تنهایی و درک نشدگی را به جان خریده و  و خودمان را بر حق می دانیم که جهت سلامت روان از تمام این مسائل دوری گزینیم.

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 21:12 توسط میرتل گریان |


صبح لندن را ترک می کنم. قرار است دوباره آدمهای جدید ببینم و سعی کنم درکشان کنم و بعد بهشان دل ببندم و باز بگذارم بروم یک جای دیگر. خسته ام. الان نه مذهب و اعتقادات و رنگ آدمها برایم مهم است، نه اعتیادشان و نه هیچ چیزی غیر از ماندگاریشان.

برایم مهم نیست. مهم نیست که می آیند و آدم را جذب می کنند و به روی خودشان نمی آورند. دست آدم را توی پوست گردو می کنند و آدم میماند چه کند، آخرش از سر اجبار می رود پی کارش. لعنت. لعنت به همه ی انسانهای دوست داشتنی، که سخت ترین مشکلات را همین ها درست می کنند. همیشه آدم در مقابل آدمهای دوست داشتنی تر، شکننده تر است. نه می تواند احساسش را بروز دهد، نه می تواند ندهد. مجبور است وانمود کند که از نظر احساسی بالغ است و با تصمیمات طرف مقابل موافق است و او را در حد معقول دوست دارد، وگرنه طرف از ترس مواجه شدن با یک عاشق روانی دمش را میگذارد روی کولش و فرار می کند. بعد از عمری بالا و پایین کردن، یک آدم قابل تامل که پیدا بشود حتما" می آید بالا و پایین آدم را پایین و بالا می کند!

حوصله ی شرح دادن ندارم. قصه را کوتاه می کنم، چون همه میدانند. دوست داشتن کسی که دوستت ندارد درد دارد، خصوصا" اگر مغرور باشی. اما خیالی نیست، مثل این سنیتیسرها* زودی میپرد.


*: ضد عفونی کننده ی دست به جای صابون که نیاز به آبکشی ندارد و خیلی باحال است. با پوست دست سازگار است و میتواند بوی خیار هم بدهد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 15:39 توسط میرتل گریان |


به خانه برمیگردیم. برای چند روز، فقط برای آغوش مادر و دستهای پینه بسته ی مادربزرگ. بلیط برگشت نداریم، تاریخ بازگشتمان هم اصلا" قابل تغییر نیست، اما دیگر اهمیتی ندارد. ریشه هایمان آب می خواهد.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 5:51 توسط میرتل گریان |


امروز، اینجا، در قلب این شهر غریب و شلوغ، در میان این همه هیاهو و اخبار و کار و در حالیکه مردم شهرم در بهت و نگرانی فرو رفته اند، روز من شده است. روز من، مثل هر سال، مثل بقیه ی روزهاست. فرق چندانی ندارد. یکی دو نفر هستند که دوستت دارند، یادت می کنند و برایت پیغام تبریک از راه دور می فرستند، ولی آنکه می خواهی دوستش داشته باشی نیست.

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 5:40 توسط میرتل گریان |


در شوک.

باقی را از شوک که در آمدیم می گوییم!

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 12:49 توسط میرتل گریان |


(با غلظت تمام)

فاک  یو   !

ببخشید، این جمله دو سه چهار روزی در گلویم گیر کرده بود، نوشته ی قبلی را هم که نوشتم، خالی نشد. دو بار حمام کردم، یکی دو بار هم گریه کردم. باز نشد. باید می گفتمش حتما"، نمی گفتم نمی شد...

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388 7:1 توسط میرتل گریان |


در عمق بورد شدگی از مشق های ننوشته و زمان کوتاه باقی مانده بودیم و مدتها به این فکر می کردیم که چه چیزی بخوریم و یا چه کار هیجان انگیزی انجام بدهیم که از بوردی به در آییم و انگیزه بگیریم. سر انجام نتیجه این شد که چند بار ضامن نشیمن گاه صندلی چرخدارمان را در حالیکه رویش نشسته ایم آزاد کنیم تا با صدای فــــیــــــــس پایین بیاییم و انگیزه بگیریم مشقهایمان را بنویسیم. هو کرز که اینها فکر کنند احمقیم!!

اگر اینها فکر کنند احمقیم که از صدای فیس لذت می بریم بهتر است از اینکه هم وطنهای خرفتمان بعد از کلی نان و نمک خوردن بیایند بگویند که ما سطحی نگر و غرب زده هستیم و لوس و ننر هستیم که آن جامعه ی گه را نمی توانیم تحمل کنیم. انگار که اعتقاد به مذهب و سنت خرفت مردسالاری چیز بسیار بدیهی ای باشد، و ماییم که سر ناسازگاری با همه داریم. اصلا آدم پشیمان می شود یک دانه ایرانی هم جزو دوستان صمیمی اش نگاه دارد. در این جو عشق و حال، دلت غلط کند هوای حرف زدن با یک هم وطن بی جنبه کند، که دیری نمی گذرد که به هر صورت می آید حالت را می گیرد. حالا سر خاله زنک بازی باشد، سر احمدی نژاد باشد، سر پسرهای جذاب باشد یا سر دیوار. گور بابای همه. فـــیـــس!

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 23:33 توسط میرتل گریان |


کاش توی دبستان، بهمان طرز حرف زدن یاد داده بودند. دبستان هم نشد، دبیرستان، دانشگاه! یک جایی یاد می دادند، چون من معمولا" با حرف زدنم مشکل دارم. یک جور دیگر می گویم، یک چیز دیگر می گویم، نمی دانم، بلد نیستم! داشتن یا نداشتن این هنر در موارد زیادی می تواند سرنوشت ساز باشد.

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388 4:12 توسط میرتل گریان |


من با دیوار رابطه ی خوبی دارم. دیوار را دوست می دارم. گه گاهی به حرفهایم گوش می دهد، و گه گاهی که لباس نو تنش کند در آغوشش می گیرم. گاهی غری می زنم که چرا بشکن زدن بلد نیست، یا چرا عکس العملی نشان نمی دهد، آنوقت از تنهایی به ستوه می آیم و سرم را بهش می کوبم. به وقت امتحان بهش چنگ می زنم، همه ی دلایلم برای درس خواندن را برایش می گویم تا خودم توجیه شوم و رویش می نویسم "من می خواهم". وقتهایی که از دستش ناراحت می شوم، کمی خودخواه می شوم و بهش می گویم که از سر بی کسی است که بهش روی آورده ام، که اگر دو تا آدمیزاد پیدا می شد کار من به گچ دیوار نمی افتاد. می گویم چیزی که زیاد ریخته دیوار است، آنوقت قهر می کنم، می روم با دیوار روبرویی حرف می زنم و خالی می شوم.

اما راستش به غیر از با دیوار با کس دیگری نمی توانم رابطه ی خوبی برقرار کنم. چون با همه ی این احوالات، فقط دیوار است که وظیفه ی اصلی اش را خوب بلد است. دیوار است، می ماند، هر کاری هم بکنم تکیه گاهی اش را ازم نمی گیرد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 4:16 توسط میرتل گریان |


این امتحان دادن چه حکمتی دارد که سیراب و شیردان ما را یکی میکند، نمی دانیم! سهل و آسان ندارد، همه شان آدم را به یک اندازه از خودش بیزار می کند.

بقیه اش را هم نمی گویم، خودتان می دانید یا بهتر است ندانید. خرابیم. خراب.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 2:45 توسط میرتل گریان |


چند روز پیش از طرف خوابگاه ایمیل زدند که چون ما روی گسل مورچه واقع شده ایم، مورچه ها قرار است به زودی بیایند و حواسمان باشد آشغال و خرده نان روی زمین نریزیم. آخر اینجا مورچه هایشان هم از روی برنامه می آیند. ما نریختیم، اما باز همه ی خانه پر از مورچه شده. یکی شان در صدد بود بازمانده ی آب میوه ام را بخورد، که انداختمش توی ظرفشویی و شیر آب را باز کردم. مورچه دست و پا زد و به در و دیوار سینک چنگ زد. باز آب ریختم روش، به یک کاردی که آن طرفها بود متوصل شد. باز آب ریختم، هی آب ریختم اما بلاتر از آن بود که برود توی سوراخ، به گمانم ماهیچه های دست و پایش خیلی قوی بود. تلاشش را که دیدم از خودم شرمنده شدم و ولش کردم. تلاش نمی کنم. داستان همیشگی، درس نمی خوانم، تنبلم. آفرین به تو ای مورچه.

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 21:16 توسط میرتل گریان |


از مسحور کردن آدمها توسط بوی ملایم شامپوی متساعد شده از موهای پریشان1، خسته شده ام. از اینکه هیچی نگویم و نگویند تا تمام شود و بگذرد هم. از سخت گیری های خودم هم. آدمها، مسحور من که می شوند، می ترسند و لال می شوند. از فردا دیگر موهایم را نمی شویم.

پ.ن1: این تنها راهی است که بلدم، برای همین همه اش همین را همه جا می نویسم. (واج آرایی "ه" )

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 4:26 توسط میرتل گریان |


اصولاً اعصاب اینجانب به مویی وصل است و همین مساله اعصاب اینجانب را به هم می ریزد.

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 23:26 توسط میرتل گریان |


از تمامی آنهایی که یک نفر را دارند، بدون تعارف، بدم می آید!

حالا آن یک نفر کور و کچل و جواد و بی مغز و معتاد و هر چی که هست باشد، همین که احساس می کنند یک نفر دوستشان دارد، ازشان بدم می آید.

پ.ن1 : لازم به ذکر است که این تراوشات در عین مبالغه، بسیار واقعی هستند.

پ.ن 2: الان که توجه می کنم، می بینم که این تراوشات بیشتر درباره ی آنهایی است که دوستشان دارم و آنها یک نفر را برای خودشان دارند. حسود هم خودتان می باشید.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 3:25 توسط میرتل گریان |


شهامت زیادی نمی خواست بدون حجاب وارد کنسولگری ایران شدن. از شب قبل موهایم میزان پیلی شده مانده بود و کت قرمزی با دامن کوتاه و چکمه تنم بود. بگویی نگویی توی چشم بودم. از همان جلوی در یکی دو تا چشم غره ی نصفه نیمه نسیبم شد. انگار اولش نگاهشان با چشم غره شروع شده باشد، بعد پیش خودشان توجیه کرده باشند که خارجی هستم و چشم غره شان کمی تحلیل رود. بقیه ی نگاه ها بیشتر ناشی از کنجکاوی بود، می خواستند ببینند که کدام خارجی ای کارش به کنسولگری ایران می افتد و انقدر شوت است که نمی فهمد خاک آنجا همانند خاک جمهوری اسلامی حساب می شود. که همه ی بانوان محترم را با حجاب می بیند، اما باز فکر می کند قانون شامل خودش نمی شود. تا وقتی حرفی نزده بودم کسی شک نکرد ایرانی باشم.

اعتماد به نفسم بالا نبود، اما با تخسی تمام با کت قرمزم ایستاده بودم و نگاهشان می کردم.  خانمی که پشتم ایستاده بود به انگلیسی پرسید که در صف هستم یا خیر. گفتم بلی اما جلوی من چند نفر هستند. نفهمید، انتظار جواب دیگری داشت. سوالش را تکرار کرد. با سر جواب مثبت دادم. دختری که پشت آن خانم ایستاده بود حرفهایمان را شنید و حواسش را جمع کرد که ببیند به کدام جهت نگاه می کنم، که آیا از حرفهای فارسی بقیه چیزی می فهمم یا نه.

آقایی که مسئول پاسخگویی بود، کمی طول کشید تا دو زاری اش بیفتد که به زبان فارسی ثلیث و بی لهجه سوال می پرسم. جمله اش را شروع کرده بود که مکث کرد و با تعجب پرسید شما ایرانی هستید؟ گفتم بله. خنده اش گرفت. گفت پس روسری تان کو؟ خندیدم و گفتم اگر خارجی بودم مشکلی نداشت که چیزی سرم نکنم؟

خیلی مواقع اجبار بارزی برای انجام کاری نیست، قوانین نانوشته است. مثلا" کسی بر در کنسولگری ننوشته که حجاب اسلامی رعایت شود، یا خواهران زینبی وجود ندارند که قبل از ورود بررسی ات کنند. من معمولا" در چنین شرایطی ترجیح می دهم جزو اکثریت پیرو باشم. حتی اگر اعتقادی نداشته باشم دنبال دردسر نمی گردم، مثلا" از همان اول یک روسری شل و ول سرم می کنم که نشان بدهم در نهایت بی اعتقادی سعی خودم را کرده ام. در عین حال لزوما" از این بی بخاری خود، از همرنگ اکثریت بودن و دم نزدن احساس رضایت نمی کنم. مواقعی هر چند کوچک، بی سر و صدا نشان می دهم که نمی خواهم اطاعت کنم. وقتی نظرم را اعلام می کنم، در حالیکه قلبم از دلهره تالاپ تالاپ میزند، اعتماد به نفس خوبی می گیرم و از کله شقی خودم خوشم می آید!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 0:54 توسط میرتل گریان |


تا به حال این همه شادی و این همه غم را یک جا با هم نداشته ام!

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388 4:27 توسط میرتل گریان |


این دل صاحاب مرده که پوسید به درک، این طبقه طبقه چربیهایی که جمع شده را چه کنم؟

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388 2:38 توسط میرتل گریان |


SILENCE X

نویسنده: میرتل گریان روح دخترکی است که درون مستراح مینشیند و گریه میکند...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

رد پای من
فریادی در امتداد هستی
شب نویس
احمقانه
دخترک
قلم هاي كاغذي
سوء هاضمه
ساحل آرامش
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384



پیوندها

وبلاگ قبلی من
آفتاب می شود جدید
آفتاب می شود قدیم
آیدا
امروز
زندگی شاید همین باشد
Amnestica
It's my GoOdOoIsH life
Exquisite Whispers
Wenn alles schweigt
Reticent Words
جاری در لحظه های ناب بودن
وبلاگ گروهی فارغ التحصیلان فرزانگان 82
وبلاگ گروهی فارغ التحصیلان فیزیک دانشگاه تهران
عکسهای جشن فارغ التحصیلی



Design by : Night Skin