الان مسافرت رفته است ترکیه آفتاب بگیرد و من دلم برایش کمی تنگ شده. برای همان که زخم پشت گوشش را می خورد و من حالت تهوع می گرفتم. یک جورهایی عادت کرده ام به آدمهای دیوانه ی دور و برم. دیوانگی به نظرم چیز عجیبی نیست. از تک تک آن پسرهایی که دوستشان داشته ام، تا این دوستهای دخترم که روزی ۶ بار زنگ می زنند که برویم بیرون بعد حرف حساب آدم را به تمسخر می گیرند، معقول ترین دوستانم، خانواده ام، مملکتم، یک از یک خل و چل تر. عجیب نیست اگر اخته بشوم. حوصله تان را نداشته باشم. با تنهایی خودم بیشتر حال کنم. دیوانه ها!
سوال سندی از کبری
خوب نوروز ما هم همینطور بود. یک ماه تعطیل می کردیم کار و زندگی را. ترافیک بود همه جا، ساعت سه صبح هنوز توی قنادی صف بود. سبزه درست می کردیم، اسکناس نو از لای قرآن مادربزرگ بر می داشتیم. ماهی کوچولو سر سفره می گذاشتیم، که قبل از ۱۳ می مرد. لباس خوب می پوشیدیم، همه چیز تمیز و قشنگ و نو. شهر آرامش داشت، هوا لطیف بود، دماوند هم پیدایش می شد.
-می پرسد چیزی هم می نوشیدید هنگام تحویل سال نو؟
-نخیر عزیز جان. چیزی نمی نوشیدیم. شاید بعضی ها می نوشیدند. نمی دانم. اما آن زمانها برای شادی کردن نیاز به نوشیدن نداشتیم. الان اینطوری شده است که بدون نوشیدن همه چیز به نظر آدم لوس و بی مزه می آید. قدیم ها شادی ها عمقش بیشتر از این حرفها بود.
روزهای اول سفر همه چیز جالب است. آدم دلش می خواهد با راننده
تاکسی ها سر صحبت را باز کند و آدمهای توی خیابان را تماشا کند، لباسها و
تیپ دخترها و پسرهای جوان را برانداز کند، توی صورت تک تک زنهایی که بدو
بدو دنبال
کارهایشان هستند و یک مقنعه ای سرشان کرده اند دنبال حس تحقیر شدگی بگردد و
دلش برای خود آن زمانش تنگ بشود. آدم دوست دارد با مسئولین و کارمندان هم
گپ بزند؛ تعاملات اجتماعی برقرار کند بدون اینکه نگران باشد طرف مقابل از
خوش رویی اش چه برداشتی می کند. بهشان با صبوری لبخند بزند و بگوید که
درکشان می کند، سرشان شلوغ است و کارشان سخت است.
روزهای اول خوب است؛ برقراری ارتباط بسیار آسان است. در خیابان آدم عادت ندارد فارسی بشنود، ناخودآگاه سرش را به سوی هر کسی که حرفی می زند بر می گرداند و خوشحال است که می فهمد آدمها چه می گویند، تابلو ها بیشتر از همیشه مفهوم دارند. بعد
یک دفعه درگیری ها شروع می شوند. عمله ای که در میدان آزادی به آدم تنه
بزند، آدم احساس می کند به حریم شخصی اش بد جوری تجاوز شده است. خونش به
جوش می آید و دلش می خواهد عمله را بگیرد آنقدر لگد بزند تا حالیش بشود که
زنها هم قدرت بدنی آن را دارند که حق طرف را کف دستش بگذارند. بعد غرولند
های این و آن شروع می شود با انتظارات عجیب غریبشان. فامیل هایی
که با سوالاتشان آدم را تحت فشار می گذارند و یا می خواهند آدم همراهشان
دعا بخواند و فوت کند. وقتی دربان دانشگاه آدم را توی دانشگاه
خودش راه ندهد؛ وقتی کارمند بانک کارش را راه نیندازد و عابر بانک
کارتش را بخورد، از هر طرف آنقدر فشار روانی به آدم وارد شده است که همانجا بنشیند به گریه کردن که این مملکت خودش است، فرهنگ و زبان خودش است
و
این چه وضعش است که هیچ چیزش سر جایش نیست و کسی احترام به حقوق دیگران حالیش نمی شود. بعد رئیس بانک که از آن پشت
اشکهای گوله گوله ی آدم را ببیند و بیاید کارش را در عرض دو ثانیه
انجام بدهد، آدم به پوچی می رسد و نمی داند که بالاخره این مملکت جای خوبی
برای زندگی هست یا نه.
بعد از این دوره، آدم کم کم جا می افتد. پوست کلفت می شود و انگیزه هایش برای پیشرفت و تغییر دوباره قوی می شود، به چیزهای عمیق تری فکر می کند، تحلیل می کند، می تواند به جوک های بی مفهوم و حتی توهین آمیز بخندد، درست مثل همان وقتی که ایران زندگی می کرد.
آخرش هم وسایلش را جمع می کند و برمی گردد. این طرف آدم ها به نظرش زیادی بور و بی بخار به نظر می رسند و شهر سوت و کور است، انگار زلزله ای چیزی آمده باشد و نصف جمعیت مرده باشند و باقی در سوگشان سکوت کرده باشند. تا چند روز دلش را به گز و آجیل و میوه خشک خوش می کند و ناخنهایش را طبق عادت ایران لاک می زند، ابروهایش را مداد می کشد، آهنگ های ملایم فارسی گوش می دهد، توی استکانهای کمر باریک ناصرالدین شاهی چای چهار گل صحت می خورد و عکس های سفرش را نگاه می کند. گاهی ممکن است قلب آدم آن طرف پیش فرد یا افرادی جا مانده باشد، اتفاق است دیگر، پیش می آید. آنوقت تنهایی فشار مضاعف می شود و اتاق فسقلی و تاریک آدم مکانی تحمیل شده برای زندگی به حساب می آید. تا چند روز آدم صبح ها توی تختش غلت می زند و فکر می کند، نمی تواند بیرون بیاید. دل آدم تنگ می شود. دل آدم برای آن دیوانه خانه ی جهنمی تنگ می شود.
دیر یا زود، آدم چاره ای ندارد جز اینکه دوباره عادت کند. همکارهایم می گویند، همه شان بالاخره عادت کرده اند.
* یعنی: با من می آیی؟
من، با آن روپوش یقه گشادم که از سر بی روپوشی از توی کمد مامان دزدیده بودم، با آن کوله ای که یک وری توی گرمای هفتصد درجه ی تهران روی شانه ام انداخته بودم و موهایی که وز کرده بودند از بس که کشیده بودمشان تا از توی برس غیر استانداردی که گیر کرده بود وسط فرق سرم نجاتشان بدهم، با این جوشهای روی پوستم و قیافه ی از حال رفته و کفشهای ورزشی دود خورده، تنها نکته ی مثبت تیپم همان سوتین کلوین کلاینی بود که با سوزان از حراجی خارج شهر لندن خریده بودیمش و حتی حراجش هم برایم گران آمده بود به آن زمان دانشجوییم. که داده بودم خانومی که مسئول اتاق پرو بود برایم اندازه زده بود و خانوم به ما خندیده بود که می گفتیم توی ایران می گویند که سوتین ابر دار سینه را کوچک می کند. حالا بندش اتفاقی بیرون آمده بود و فکر و ذکر من هم در پی پنهان کردنش نبود البته.
خانوم توی ایستگاه اتوبوس به آهستگی تکرار کرد: "بند سوتینتان معلوم است." من زل زدم توی چشمهاش، گفتم خوب باشد؟! کمی طول کشید تا هضم کرد که چه گفته ام، یکی دو بار معذرت خواهی کرد بنده خدا. نمی دانست با چه آدم کولی ای طرف شده است.
کولی نیستم اما. این را برای آن همکلاسی ای می گویم، که فکر می کرد گاهی بیشتر از آنچه حقم است می خواهم. برای همه ی آن پسر هایی که در بازه ای از زمان بهم فهمانده اند که ازشان زیادی انتظار دارم. که فکر کرده اند پر رو و طلبکارم، یا ادعایم بالاست. وقتی خوب فکر می کنم، می بینم همه اش مثل همین بند سوتین است. جور دیگری بزرگ شده ام، چیزهای دیگری برایم ارزش داشته اند، که برای آنها مفهوم متفاوتی داشته است. شاید این من نیستم که بیشتر از حقم می خواهم، شاید حق من واقعا" بیشتر از این باشد؟
مثلا" من امروز آنقدر دلم برای ولو شدن روی فرشهای خانه مان تنگ شد، برای پخش کردن موهام روی زمین و پوشیدن آن پیرجامه ی صورتی ای که مامان بزرگ برام خریده بود، که جدی جدی پایه شده ام پس فردا بلند شوم بروم خانه و هی زار بزنم و خودم را لوس کنم برای آن آدمهایی که خودشان از من نیازمندترند به امید و محبت و انسانیت. بعلی، در من چیزهایی هست که هر چقدر هم که بزرگ بشوم باز سالی یک بار توانایی لرزیدن دارند، که منطق سرشان نمی شود.
خدایی آدم دلش تنگ می شود. پریشب رفته بودیم یک عروسی ایرانی توی غربت. تازه آدم متوجه می شود که چقدر تغییر کرده است، که فرضا" بعضی رقصیدن ها و ادا و اطوار ها که قبلا" عادی بود، الان چقدر جلف و زشت به نظر می رسد. تعاریف زیبایی توی ذهن آدم تغییر کرده است دیگر. کاری ندارم. عاشق آدم های میان سالی هستم که می رقصند و شادند. آخر من هرگز به یاد ندارم که مادر یا پدرم رقصیده بوده باشند. یا دائی هام، یا عموهام. که توی میهمانی شادی کرده بوده باشند. توی این عروسی هم، یک آقایی آن کنار نشسته بود و رقصیدن جوانها را تماشا می کرد. احساس کردم که غصه دارد، نگاهش غم آلود است. حالا یا یاد جوانی از دست رفته اش کرده بود، یا به فکر قدیم ها و مملکتش افتاده بود که همه دور هم شادی می کردند، یا کلا" قیافه اش اینطوری بود. رفتم و بهش گفتم که می خواهم باهاش برقصم. یک چند دقیقه ای رقصیدیم و تازه به فکرم رسید که ممکن است مثلا" خواهر زنش بعد از مهمانی برایش حرف در بیاورد که سر پیری معرکه گیری کرده است و به غصه هایش اضافه کند. این بود که بغلش کردم و تشکر کردم و رفتم نشستم سر جام.
امروز هم تلنگر دیگری به این طرز فکر باکره ی من خورد. من بچه که بودم دو تا جوجه داشتم. یک روز گربه یکی شان را خورد. دومی تا صبح نخوابید. رفتیم یک جوجه ی دیگر خریدیم انداختیم کنارش که تنها نباشد. این بار گربه جلوی چشمم آن جوجه ی اول را خورد. من تا شب گریه کردم. می خواهم بگویم که با جوجه ها اخت داشته ام، می شناختمشان. لااقل هفته ای دو بار مرغ خورده ام. اگر نه، تخم مرغ خورده ام. داییم یک زمانی جوجه کشی داشته اصلا". مادر بزرگم می گفت که نصفه شبها بلند می شده چراغ مرغها را چک می کرده. من فکر می کردم چراغ را می گذاشته که تخم مرغها گرم بمانند و جوجه بشوند. چه می دانستم برای چه چراغ می گذاشته!! آنوقت آدم وقتی بعد عمری بفهمد که ذهنیتش راجع به مرغ و تخم مرغ در این حد غلط بوده، معلوم است که احساس خیانت می کند. خوب هر چند مرغها زبان ندارند که برای آدم توضیح بدهند که چطور مرتکب آن کار می شوند، بنده خدا ها دارند زندگیشان را می کنند و تولید مثل می کنند. اما آدم احساس می کند از سادگیش سوء استفاده شده است! هر چقدر هم که از بچگی که بازی می کردیم از همدیگر می پرسیدیم "یک مرغ دارم روزی n تا تخم می کنه، چرا n تا؟" هرگز حتی به فکرم هم نرسیده بود که چرا n تا؟ اصلا" مرغ ها تواناییشان در چه حد است؟ روزی چند تا تخم می توانند بگذارند واقعا"؟
هیچ می دانستید که عامل اصلی کنترل کننده ی تخم گذاری مرغ ها نور است و برایش نیازی به خروس ندارند؟ هر تخم مرغی جوجه نمی شود، و به شرایط و گرما هم نیست که جوجه نمی شوند. فقط آنهایی جوجه می شوند که توسط خروس بارور شده باشند. هر مرغ روزی یک بار تخم می گذارد. شایعاتی هست که مرغ ها باید یک بار خروس ببینند که بکارتشان از بین برود و بعد از آن بدون خروس هم تخم می گذارند، اما این درست نیست. مرغ ها مستقلند. تخم می گذارند مگر دچار شوک عاطفی شده باشند. یادتان هست که توی کتاب علوممان داشتیم که تخم مرغ چطور جوجه می شود؟ یادم هست که معلممان می گفت اگر نطفه ی خون دیدید توی تخم مرغ، نخوریدش چون اشکال شرعی دارد یا که چه. آن لامذهب هایی که این همه با معمای مرغ اول بوجود آمد یا تخم مرغ سر کارمان گذاشتند، یک نفرشان نکرد توضیح بدهد که تخم مرغ لزوما" نمی تواند مرغ بشود! اگر هم مرغ بشود باید خروسی باشد که تخم مرغ بعدیشان را بارور کند. شما هیچ احساس نمی کنید که بدیهیات زندگیتان همینطوری مثل این ماجرای تخمی برایتان تحریف شده تعریف شده است؟
دلم می سوزد برای خودمان. که ماجرای تخم مرغ را هم درست نمی دانیم، چه برسد به ماجرای خودمان. خوشحال می شویم وقتی می فهمیم امام خمینی فتوا صادر کرده که دولت به ترانس سکشوال ها کمک مالی کند که عمل جراحی کنند و خودشان را صاف و صوف کنند. فکر می کنیم که این اسلاممان در عین خرفتی یک جاهاییش شاید یک خوبیهایی هم داشته باشد. از کجا اصلا" می دانیم که ترانس سکشوال چیست و این عمل جراحی که می گویند چیست و این صاف و صوف کردن، بنده خداها را واقعا" از چه نظرهایی صاف و صوف می کند. اصلا" چه می دانیم لذت جنسی درست و حسابی چیست که نداشتنش چه باشد. چه می دانیم چقدر از مشکلاتمان از سرخوردگیهای جنسیمان ناشی می شود. نه از باکرگی خودمان، که از باکرگی فکرمان؟
من که می دانید، از آن دخترهای نازک نارنجی و لوسم. از آنها که از دورویی و دلگی و دروغگویی متنفر است، و از آنها که نفع شخصیش را به نفع جامعه ترجیح نمی دهد. از آنها که از ناراحتی دیگران ناراحت می شود، که حتی اگر ناراحتی طرف مقابل ناشی از خرفتی و طرز فکر غلط خودش باشد، باز سعی می کند راه حل اساسی مشکل را پیدا کند تا اینکه پشتش را بکند و بگوید: "به من چه؟ توی این دنیا هر کس باید به فکر کلاه خودش باشد!" من از آن آدمهای خجسته ای هستم که دلی خرم دارد، که فکر می کند اعتماد و آرامش زیباست، که احساس مسئولیت می کند در قبال طرز فکر خودخواهانه ی هموطنانش. توی برگ گل بزرگ نشده ام، اما نسبت به بدی حساسم، بی عدالتی ها بیش از حد نرمال جامعه مان آزارم می دهد. هر چند آمار رسمی از حساسیت جامعه نسبت به ظلم در دسترس نیست، اما به نسبت دوستان هم سن و سالم، حساس تر و زودرنج ترم. مثلا" فیلم ترسناک نمی بینم. قدیم ها شبها با خودم جدال داشتم که تنها توی خانه مان توی تهران بمانم. توهم می زدم که دزد می آید. حتی وقتهایی که تنها نبودم توهم می زدم که دزد بقیه ی افراد خانه را کشته، در اتاق را قفل می کردم و پشتش صندلی می گذاشتم، پیش می آمد که وصیتم را هم بنویسم. چنین آدمی بوده ام من.
بگذارید داستان کوتاهم را تعریف کنم. داستان مربوط به شهری است به نام درعا، توی سوریه. همان کشوری که اولین آخوند مدرسه مان تربتش را برایمان هدیه آورد و احتمالا" هنوز توی پستویی جایی، لای جا نماز مخمل قرمزی که توی جشن عبادتمان بهمان دادند باشد. تا دیشب از سوریه همین را می دانستم. یکی از دوستان یک فیلمی فرستاده بود مربوط به چند روز پیش که ارتش را فرستاده بودند به شهر درعا برای سرکوب مخالفان. من یک بار دیدمش، اما از نیمه اش دستم را گذاشته بودم روی مانیتور تا یک صحنه هایی را نبینم. لا اقل آن آقایی را نبینم که فک پایینیش به کل رفته بود، که سعی داشت توی دوربین یک چیزی بگوید اما فک پایین و زبانش نبود، که دستش را تکان می داد بلکه حرفش را بفهمیم. همان که یک آقایی آمد بهش کمک کند و از دیدن صورتش دیوانه شد و شروع کرد به جیغ کشیدن، که یک نفر از پشت مرد دیوانه را بغل کرد تا دیوانگیش مهار شود، که هوار نکشد. فیلم که شروع شد، صدای شلیک بود و همگی روی زمین پخش و پلا بودند و یک نفر دوربین را روشن نگه داشته بود. بعد صدای شلیک ها قطع شد، یک پسر بچه ای مغزش سوراخ شده بود، بقیه یا داشتند می مردند، یا داشتند به آنهایی که می مردند کمک می کردند تا اشهدشان را بگویند. یک نفر کبود بود، اشهد نمی شد بگوید، یک آقایی انگشت اشاره اش را گرفته بود کنار انگشت اشاره ی خودش و احتمالا" می خواست اینطوری طرف بهش اقتدا کند، بعد اشهد را از طرف آقای کبود شده خواند. می دانید، وقتی یک نفر حال بدی دارد، مریض است یا دارد می میرد، آدم نمی تواند بایستد و نگاه کند. آدم می خواهد یک کاری بکند. آدم در آن لحظه که اینها را می بیند ممکن است عمیقا" دلش بخواهد که این بنده خداها بتوانند زودتر اشهدشان را بگویند (هر چقدر هم که بیهوده باشد) و بمیرند و خلاص شوند. بروند آن دنیا، بهشت یا هر جایی که بهش اعتقاد دارند. از طرفی دلم نمی خواست بعضی هایشان اشهد بگویند، چه بسا مردنی نبودند و اشهد گفتنشان نا امیدشان می کرد. آنها که مردند به کنار، آنها که ماندند چطور می توانند یک زندگی عادی داشته باشند؟ چقدر باید تراپی بروند، مشاوره کنند، تا صورت آن آقا که نصف فکش نبود جلوی چشمشان نیاید؟ چطور خیانت کردن برایشان عادی نشود، وقتی که هم وطنانشان چنین خیانتی بهشان کرده اند؟
می دانید، من از دیدن فیلم ترسناک می ترسم. اما این بار نترسیدم و خیلی خوشحالم که دیدمش. داستان را برایتان نگفتم که تحلیل سیاسی کنم، و می بخشید اگر داستان زیبایی نبود. بگذارید نتیجه گیری نکنم، هر چند که حرف زیاد داشتم برای گفتن.
آخر یک مدتی است خودم را حس نمی کنم. سر شده ام. نمی توانم به هیچ ارزشی اعتماد کنم، از بس که به هر ارزشی اعتقاد داشتم غلط بود. از بس که مجبور شدم تقدس هایم را یکی یکی بشکنم، دیگر احساس میکنم زیر هر ارزشی می شود زد، یا حتی باید زد!
آنقدر بالا پایین شده ام از اینجا به آنجا، از این خانه به آن خانه، از این شهر به آن شهر، از این دانشگاه به آن دانشگاه، از این پروژه به آن پروژه، از این فرهنگ به آن فرهنگ، از این عادت به آن عادت، یک جورهایی آمادگی پیدا کرده ام که با هر چیزی خودم را وفق بدهم. شخصیتی که داشتم نمی خورد به این وضعیت، انداختمش دور و هنوز شخصیت جدیدم را پیدا نکرده ام. احساس شکنندگی می کنم و راستش را بخواهید، از چیزی که می توانم بشوم می ترسم.
امروز یک آقای کج و معوجی سر ناهار کنارم نشسته بود. همه آمدند جلو بهش ادای احترام کردند. من هم جهت حفظ روابط اجتماعی یک نیمچه تبریکی گفتم که سر صحبت باز شد و آقا سوال کرد که اینجانب قصد بچه دار شدن دارم یا خیر. گفتم که بعله دارم اما اوووووه راه بسیار بلندی دارم تا به آنجا برسم. آقا گفت کاری ندارد ها! مثل آب خوردن است. این را که گفت اصلا" بغض توی گلوم جمع شد. تمام مراحل گذشته و آینده مثل فیلم سینمایی دور تند توی ذهنم تصویر شد. گفتم آقا، من برای بچه دار شدن اول باید پدرش را پیدا کنم و هنوز ۳۰ سالم نشده است. گفت ملت توی ۱۷ سالگی هم بچه دار می شوند و همچین نیاز به آقا هم نیست، می شود، البته خب خیلی قشنگ نیست تنهایی. گفتم قشنگیش به درک، بچه را با هوا که نمی شود بزرگ کرد. در این لحظه صحنه های تلاشم برای پیدا کردن ماشین لباس شویی دست دوم جلوی چشمم آمد، که با آقای عمله ی هلندی رفته بودیم انبار لوازم خانگی دست چندم و من از روی یخچالها و ماشین لباس شویی ها بالا می رفتم تا ماشین لباس شویی همراه با خشک کنی که ارزان بود و می خواستمش را پیدا کنم. چیزی که مابه تفاوتش با نو شاید ۲۰۰ هزار تومان بود. گفتم آقا، من برای اینکه بتوانم یکی دیگر را دنبال خودم بکشم اول نیاز دارم که خودم را جمع کنم. به تعادل برسم. اعتماد به نفس داشته باشم و سر پای خودم باشم. آقا اصلا" نمی فهمید و هی اصرار می کرد که بیا و بچه دار شو. آدم اولش سختش است اما بعد آسان می شود، مثلا" من خودم نمی توانم از دو هفته بیشتر بچه هایم را تحمل کنم. می گذارم می روم سفر کاری، و خوب اگر مدت طولانی دور باشم دوست دخترم کمی شاکی می شود. اینها را که می گفت این بغض من هی بیشتر فشارم می داد. نگفتم که من روی هوام، هشتم گرو نهم است، و نگفتم که فرهنگم آنقدر داغان بوده است که دیگر راه درست و غلط را از هم تشخیص نمی دهم، که نمی دانم چه می خواهم، که حتی اگر بدانم از نظر منطقی چه درست است حالا حالا با وجدانم کار خواهم داشت.
آقا چه می فهمد. خودش بچه هایش را انداخته سر یکی دیگر. حوصله شان را که نداشته باشد می گذارد می رود. مسئولیت چه می داند چیست. دولت پشت بچه ها هست، حمایتشان می کند، بابا ننه کیلویی چند؟ دولتشان که به جان مردمشان نمی افتد، باهاشان مثل حیوان رفتار کند. پیامبرهای چوپان را نمی دانم، اما به ولله چوپانها ی معمولی با گوسفند هم این طور رفتار نمی کنند. این آقا چه می داند؟ چه می داند که امروز از صبح صفحه ی بی بی سی را پشت شبیه سازی هایم قایم کرده ام، و مدام کنترل اف پنج می زنم که ببینم این وحشی های بربر کی دست از سر ملت بر می دارند. چه می داند که چقدر به آینده بی اعتمادم، مشکوکم؟ که انتظار دارم از آسمان برایم سنگ ببارد، که وقتی چیزی از دست همسایه بالایی می افتد زمین، من بی اختیار فکر می کنم که نکند آمریکا حمله کرده باشد یا هواپیما به ساختمانمان خورده باشد.
این آقا اصلا" چه می فهمد که من نشسته ام گریه کرده ام وقتی فهمیدم که توی گردن معلم راهنمام غده ی خوش خیم پیدا شده است. نه از خوشحالی، که از نگرانی که نکند غده اش بدخیم باشد و دکترهاشان اسکل بوده باشند و همین یک دانه راهنمایی که کله اش را می کرد توی مانیتورم و بهم توجه می کرد هم سرطان بگیرد و از دستم برود. نه آنکه دوستش داشته باشم، نه از سر دلسوزی. به خاطر ترس از تنهایی. که هیچ کس را ندارم که اپسیلونی راهنماییم کند، هر که تشابهی با من دارد خودش توی کار خودش مانده است. آنوقت توی این بی کسی اگر جدی جدی مسافرت کاری برایم پیش بیاید، بچه ام را بدهم دست کدام ننه قمری که دو روز ازش مراقبت کند؟ گلدان نیست که بدهی همسایه آبش بدهد که!
آقا می بیند که سفت ایستاده ام و نمی تواند قانعم کند. می پرسد مگر چند وقت است آمده ای اینجا؟ اصلا" کجایی هستی؟ می گویم ایرانی! بلند می گویم و علی رغم همیشه لبخند ملیح نمی زنم. ایران را می کنم توی چشمش که بداند و آگاه باشد که نمی شود. که زور نگوید. می گوید کجا؟! می گویم ایران! همان طوری نگاهم می کند. سه باره می گویم ایران! می گوید فهمیدم. می خواهم بگویم نفهمیدی. می خواهم بگویم که حتی اگر عمق مطلبم را فهمیده باشی، باز با لج بازی می گویم نفهمیده ای. چون من ایرانیم، و نمی توانم یک روزه و یک ساله و دو ساله اشتباهات خودم و فرهنگم و ملتم را درست کنم. چون من ایرانیم، دلم می خواهد همه ی بدبختی هایم را خالی کنم سر توی بینوا که می خواستی بهم اعتماد به نفس بدهی که بچه دار شدن چیز عجیبی نیست. می خواهم بگویم تو خوشبختی و من نیستم، چون عادت دارم از زندگیم بنالم، چون ایرانیم، می فهمی؟ نمی فهمی دیگر!
*پ.ن: منظورم این است که هم رومانتیک هستیم هم سیاسی.
پ.ن: اینترنت هم ندارم البته هنوز!
