|
این زهرماری ها آدم را شیفته ی خودشان میکنند. همان بار اول که سر قلیان را دستم گرفتم کار تمام شد. انگار خون خودم بود که درون شیشه غل غل میکرد و بالا می آمد. من شیره ی روحم را از درون آن میکشیدم و سینه ام میسوخت و با فشار فوتش میکردم تا رها شود و هر کجا میخواهد برود. دیگر مرز مشخصی بین دود و هوا نبود. آنوقت خون درون شیشه از غلیان می افتاد و غرش نمیکرد و آرام میگرفت. بیچاره ی این کار میشوم. کار این است: به بهانه ی نیکو داشتن جسم و زیبایی و حرمت و بکارت، روحت را دربند و آزرده کن. آنگاه برای آزادی آن به جسم و زیبایی و حرمت و.. حمله ور شو! + نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین 1384 0:48 توسط میرتل گریان |
چه امیدبخش است سفیدی کاغذ آنگاه که اندوه خود را به او نگفته ام (بیژن جلالی) + نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1384 16:9 توسط میرتل گریان |
|