بعد از عمری داشتم وب گردی میکردم که به یه سی وی جالب برخوردم.http://www.kamin.co.uk/CV.html اول از عکس دختره خوشم اومد، بعد رفتم تو نوشته های مربوط به ایرانش http://www.kamin.co.uk/iranR.html و قسمت مربوط به love in Iran رو خوندم. چیز خاصی نبود اما از وبلاگ من بهتر بود!
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1384 5:51 توسط میرتل گریان
|
از اول تاريک بود
همين كه راوی گفت يکی بود...
شب افتاد توی خيابان
از هوش رفت
ازغروبترين غروب دنيا
پرت شدم توی شب
راز خورشيد را از دهان فصلها شنيدم
از پيچكی سبز
كه سرانگشتانش سمت نور را نشان میدهد
حالا بدجور گير كردهام پشت اين در كهنه
روياهايم گاهی میپرند از بالا هم بالاتر
بالاتر از تمام ديوارها
و بعد میافتند پايين
حسی مثل پيدا كردن يک روزنه روی ديوار
روی در
روی تنم میدود
و اگر عبور كنم از اين در كهنه
نمیدانم تا پايان شب
از چند خيابان بايد بگذرم
روبهروی چند پنجره بمانم
و دخترانی را نگاه كنم
كه به جادهها چشم دوختهاند
و من هنوز فكر ميكنم
به اين دهانهاي تاريک
كه ميخواهند
خاطرهي باغچه را بدزدند
از چشمان مردي كه
در روياهايش به مهماني خورشيد ميرود
مردي كه راز خورشيد را
از دهان فصلها شنيده است
و از آن پيچک سبز ...
به نقل از: http://www.khazzeh.com/archives/text/000127.php
+
نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384 2:35 توسط میرتل گریان
|
چه سرنوشت غم انگيزی که کرم کوچک ابريشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پريدن بود...
+
نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1384 1:52 توسط میرتل گریان