|
دلم برای همه چیز میسوزد و مثل دخترهای لوس همه اش گریه میکنم، آنقدر که از حال میروم و خوابم میبرد. باید یک چیزی باشد که این همه دل آدم میگیرد. امروز دوباره روز زن بود، برای مادربزرگ یک گلدان بردم، و دلم سوخت که مهربان و تنها و صبور است. به مادر یک گلدان دادم، و دلم سوخت که مهربان و تنها و صبور است.دیدم که دل آنها هم برایم سوخت. دوست نیامد، میگفت اشتیاقی برای دیدنش نشان نداده بودم. آخر اشتیاق داشتن، شاد بودن، تحمل کردن کمی سخت شده است. دلم برای خودم میسوزد. + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 1:58 توسط میرتل گریان |
قلبش خیلی تند میتپیده و دست و پایش بی حس بوده. میگوید دراز کشیده رو به قبله، چشمهایش را بسته و لبخند زده که وقتی پیدایش کردند بگویند با خوشحالی از این دنیا رفته. حتما فکرهای دیگری هم کرده، به من که نمی گوید! لابد فکر کرده که چه کسی پیدایش میکند و چه کسی از مردنش غمگین میشود. چه کسی بیمه اش را میگیرد و ارثش را چطور تقسیم میکنند. به من هم فکر کرده، شاید. سه ساعت و نیم است که اینجا نشسته ایم تا دکتر سرش خلوت شود. عاصی شده ام. او مرتب دستش را بالا و پایین میبرد و حرف میزند و من فاصله میگیرم که دستش به من نخورد. نگاهی می اندازم به شکم برآمده و موآلود او، و فکر میکنم که چطور مرتکب بچه هایش شده است. دکتر به من لبخند میزند. از خودم میپرسم، من از نزدیکان بیمار هستم یا از همراهان او؟ این همه بیگانگی را دوست ندارم. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 1:36 توسط میرتل گریان |
|