تبليغاتX
نغمه های من

نغمه های من

من یک دوشیزه ی ۲۲ ساله ام که به او ویزا نمیدهند. مادر میگوید به تو ویزا نمیدهند، همه میگویند. من خوشحال شدم. آخر دوست قرار بود بیاید. ولی نمی آید.شاید عید هم برود. مسافرت است دیگر، پیش می آید.

از صبح که نخ دندان کشیدم، یک تارش لای آن دندانی که همیشه برای نخ مشکل ایجاد میکند مانده بود و اعصابم را خورد میکرد. چند بار رفتم دستشویی و به جانش افتادم، اما در نیامد. رفتم برگه ی امتحانیم را دیدم. تا آخرین مرحله سوالم را درست حل کرده بودم. همه چیزش درست بود. حتی نوشته بودم که سینوس زاویه را میخواهیم، اما کسینوس زاویه را در جواب آخر آخر آخر جایگذاری کرده بودم. آنوقت ۱ نمره ی ۴ واحدی کم آورده بودم. اطرافیان همه اش از رفتن و دانشگاههای معروف یا ۴ ساله تمام کردن و چمیدانم معدل فلان حرف میزنند، فقط حرف میزنند. کارگاه هنری مدرسه بود. خیلی دوست داشتم بروم. اما گفتم همین یک ذره اعتماد به نفسمان زیاد آمده که بدهیمش دست هم کلاسیهای قدیمی! این مردها هم توی تاکسی همیشه مسائل را نور علی نور میکنند. خانه که رسیدم نخ دندان را آنچنان محکم کشیدم که یک تکه از دندانم شکست و حالا تیزیش اذیتم میکرد.

 پس آن فردا روز چیز است. شاید هم پس آن فردا نباشد. اصلا چه میدانم کی است. چه فرقی میکند وقتی نمی آید. حتی اگر بیاید هم انگار نیامده است. حتما باز هم انقدر سرش شلوغ میشود که نمیگوید. نمیخواهد که بگوید. من از بلا تکلیفی بدم می آید، از اینکه احساس کنم نمیتواند بگوید بیشتر.

اصلا هم چیزیم نیست. فقط گاهی که تلاشهایم بی نتیجه می مانند، درمانده میشوم. تو بگو، چه کار کنم؟ دیگر چه کار کنم؟ میگویند غلط زحمت میکشی. باشد، غلط زحمت میکشم. فقط نگو که نمیکشی! این را نگو!

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 20:48 توسط میرتل گریان |


همیشه ایده ی نوشتن توی اتوبوس به سرم میزنه. از تابستون تا حالا تقریبا دیگه سوار اتوبوس نشدم. اتوبوس آدم رو کوبیده و له میکنه. خانمی که کنارم نشسته یه چیزی دستشه شبیه به یه شمارنده. هی صلوات میفرسته و دکمه اش رو فشار میده. من کنجکاوم که سر از کارش دربیارم، اما حجب و حیا اجازه نمیده زیاد بهش نگاه کنم. همراهش صلوات میفرستم. اللهم صل علی ــ تق ــ اللهم صل علی محمد و آل ــ تق ــ  سرعت صلوات فرستادنم رو بیشتر میکنم شاید بهش برسم. ذکر دیگه ای نمیگه، چند بار شنیدم، زیر لب صلوات بود که میفرستاد. حتما نذر کرده. یاد راهنمایی میفتم که بچه ها نذر میکردن معلم نیاد و درس نپرسه و دسته جمعی مینشستند و صلوات میفرستادند. اللهم صل عل ــ تق!  به خودم میگم این همه صلوات که من فرستادم همراه این خانوم، کاشکی یه نیتی هم کرده بودم. اللهم ص ــ تق! اللهم ــ تق، تق،تق، تق! این آخرها هر کاری میکنم بهش نمیرسم، امیدوارم صلواتهاش رو دودر نکنه. 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 2:14 توسط میرتل گریان |


اینجا چقدر سوت و کور شده. آهـــای! هیچکس نیست؟

بی وفا نبودیم، مینویسیم. به زودی، به زودی...

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 3:23 توسط میرتل گریان |


SILENCE X

نویسنده: میرتل گریان روح دخترکی است که درون مستراح مینشیند و گریه میکند...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

رد پای من
فریادی در امتداد هستی
شب نویس
احمقانه
دخترک
قلم هاي كاغذي
سوء هاضمه
ساحل آرامش
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384



پیوندها

وبلاگ قبلی من
آفتاب می شود جدید
آفتاب می شود قدیم
آیدا
امروز
زندگی شاید همین باشد
Amnestica
It's my GoOdOoIsH life
Exquisite Whispers
Wenn alles schweigt
Reticent Words
جاری در لحظه های ناب بودن
وبلاگ گروهی فارغ التحصیلان فرزانگان 82
وبلاگ گروهی فارغ التحصیلان فیزیک دانشگاه تهران
عکسهای جشن فارغ التحصیلی



Design by : Night Skin