|
راه میروم و غر میزنم و دنبال غذا میگردم. غذا که پیدا میکنم اشتها ندارم. به مامان گفتم پیتزا سفارش بدیم. مامان خوشحال شد. بعد یادم افتاد که شب چشمام باد میکنه و صبح از هم باز نمیشه. یادم افتاد که اصلا" من شبها شام نمیخورم. یادم میره به این راحتی. سفارش ندادیم. الان که اینو مینویسم دوباره دلم پیتزا خواست. از صبح توی لوپ افتادم انگاری. + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 19:44 توسط میرتل گریان |
همه چیز ردیف شد. ردیف ردیف. این روزها دعوا مرافعه اطرافم زیاد شده. فکر، فکر، فکر. درسها هم که همیشه هست.تلفن بابا هم مدام اشغال است. بوق بوق بوق. چراغ گوشی هم مدام روشن و خاموش میشود. زنگ میخورد یعنی؟ بعید میدانم.
کسی با من کاری ندارد. حتما" تلفنم خراب شده. آخر چند وقت است که زنگ میخورد، گوشی را برمیدارم و هیچ چیز نمیشنوم. یعنی اول ها یک چیزهایی میشنیدم، اما حکما" خیالات بوده. آن طرف چیزی نیست، میدانم. مثل آدمی که سکیزوفرنیا داشته باشد، خیالات کرده باشد، یک همچین آدمی بوده ام من. مهمان شده بودم واحد مجسمه سازی. بعد از سه هفته که حوصله کردند جلسه بگذارند قبولم نکردند. ردیف شده است دیگر، من که از اول گفتم. بغضم میگیرد به خاطر آن همه چوب و شیشه و چسب و فوم. به خاطر گل، گل مجسمه سازی. که اجازه داده ام بیاید و سرتاسر زندگیم را بگیرد. بعد قبولم نکنند آن استادهای مو بلند با دانشجوهای لوند و جذاب. هر کسی جایگاهی دارد، من این را نفهمیدم. + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 11:24 توسط میرتل گریان |
|