|
اونی که گوشه ی پایین سمت راست تصویره منم، در عنفوان جوانی پ.ن: برای دیدن تصویر روی کلمه ی "تصویر" کلیک کنید. + نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 0:33 توسط میرتل گریان |
امروز روز من نیست انگار. لعنتی تمام هم نمیشود. ای روز، برو پی کارت. به خدا شب شده است! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 0:37 توسط میرتل گریان |
با هیجان تکه های سوهان را می اندازم بالا و یک قلپ چای هم مینوشم رویش، اما همچین که تکه های پوست پسته زیر دندانم میرود همه ی حس های خوب قبلش زایل میشود.
از هفته ی پیش کنه شده ام. جلوی در اتاق و آزمایشگاهشان آنقدر ایستادم تا بالاخره راضی شدند بررسی اثر ناخالصی ها و ناکاملی های چی چی را به من حواله کنند. حس بدی نسبت به ناخالصی دارم. چه توی سوهان باشد، چه پروژه ام باشد، چه توی آدمها باشد. احتیاط کردن بلد نیستم، دوست دارم از اول اعتماد کنم، انتظار ناخالصی ندارم. فکر میکنم که همه چیز، مثل غذاهای مادربزرگ، اصیل، تمیز، و خوشمزه است. همین میشود که این میشود... + نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 16:23 توسط میرتل گریان |
کاش یک عینکی اختراع میشد، با یک فیلتر صدایی چیزی، که با فشردن یکی دو دکمه میتوانستی انتخاب کنی یک آدم بخصوص را برای مدتی از جلوی چشمت محو کند! + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 14:16 توسط میرتل گریان |
|