|
آیا این آخرین چهارشنبه سوری من در اکباتان بود؟ از همه ی روزهای مهم و اعیاد و مناسبت ها، این محبوب ترینشان است برای من. هر ساله یاد همه ی دوستانی که در چهارشنبه سوری های قبل با هم بوده ایم را تازه میکنم. میخواهی برایم جاودانه بشوی؟ با من در این روز خاطره بساز. + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 23:15 توسط میرتل گریان |
کدام قله، کدام اوج؟ مگر تمامی این راههای پیچاپیچ در آن دهان سرد مکنده به نقطه ی تلاقی و پایان نمیرسند؟ به من چه دادید، ای واژه های ساده فریب و ای ریاضت اندام ها و خواهش ها؟ اگر گلی به گیسوی خود میزدم از این تقلب، از این تاج کاغذین که بر فراز سرم بو گرفته است، فریبنده تر نبود؟ فروغ + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 9:19 توسط میرتل گریان |
گفته بودم سفت نبند، فشار نیار، گوش ندادی! حالا دیدی؟ با دقت همه ی خورده پاره هایم را جمع کردم ریختم توی این گونی کثیف آشغالی. بخواهی سر کوچه بگذاریش هم میتوانی. مال تو! من سالمش را میخواستم، سالمم را. من زندگی خودم را میخواستم. من میخواستم دست خود خود خودم باشد. نمیخواستم شما برایم رقمش زده باشید. دوست داشتم بخندم. دوست داشتم از ته دلم بخندم، شاد باشم، نه مثل سیاه پوستهای بدبخت بیچاره ی قدیم با سرنوشتی معلوم، که سفیدش کرده باشی و لباس خوب تنش کرده باشی و کمی سواد یادش داده باشی. نمیفهمی، میدانم. بیا، دیگر سنگین شده است، بریز دور، یا نگهش دار، شاید یک روز پیشرفت علم یک کاری برای بازیافتشان کرد. به من ربطی ندارد، خودت اینطور میخواستی، تکه هایم هم مال خودت. من نمیخواهم مسئولیت یک دختر افسرده ی ناتوان دست بسته را بر عهده بگیرم. اصلا" صبر کن، این دستهایم هم داشت کنده میشد از بس سفت بسته بودیشان و من تلاش می کردم. اینها را هم بینداز توی گونی، دیگر لازمشان ندارم. + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 22:18 توسط میرتل گریان |
مرتب به خودم می گویم: من شکستنی تر از آن نیستم، که تنهایی نشود حملم کرد. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 15:12 توسط میرتل گریان |
کیک شکلاتی پخته ام و گذاشته ام داخل فر.
خدایا قبل از اینکه بیرون بیاید میگویم، لطفا" پف کند، خام نماند، زیادی شل و سفت نشود، مزه ی مصنوعی نگیرد، و من لااقل یک جواب مثبت از یک دانشگاهی بگیرم.
**** نیم ساعت بعد: خداجان دستت درد نکند. مزه اش همانی شد که نمیخواستم. خامه اش هم وا رفت. خط آخر پست قبلی را نخوان لطفا". خیلی ناخدایی اگر در عرض همین نیم ساعت خوانده باشیش! + نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 22:49 توسط میرتل گریان |
روز جهانی زن است. ای لعنت به شماها! + نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 23:4 توسط میرتل گریان |
"I know a sad little fairy By Forugh Farrokhzad خدا آخر عاقبت ما را به خیر کند. تقاضا داده بودیم به یک دانشگاه اروپایی خفن. دانشگاه مذکور به هنگام نامه فرستادن، آدرس الکترونیکی همه ی دانشجویان را طوری وارد میکرد که برای همه قابل رویت بود. پس از مدتی قرار شد که با قبول شدگان مصاحبه کنند و وقتی مهلت تمام شد، همه ی ما بر آن شدیم که آمار بقیه را در بیاوریم. از آن جمله یک فرد هندی بود که نامه زد و با هم چت کردیم تا ببینیم اوضاع از چه قرار است. ما علی رغم کنجکاو بودنمان، کسر شان دانشجوی فیزیکی ایرانی دیدیم که از آنجانب جنسیتشان را بپرسیم. مخصوصا" که هندیها به هر حال در مواردی معروف میباشند و وقتی از بینشان یکی پیدا شود که چت علمی کند، آدم رویش نمیشود سر حرف را باز کند و سوالهای خصوصی بپرسد. ایشان در مسنجر ما ماند و ما ترجیح دادیم همانطور غریبه بماند مبادا که روزی کنه شود و مجبور شویم شرش را از سرمان بکنیم و دیگر نتوانیم آمار معدل و غیره ی هندیها را در بیاوریم. البته بعد از ماجرای امروز دادیم یکی از دوستانمان تحقیق کرد و گفت که ایشان آقا می باشند و تعجبی هم ندارد، خودتان خواهید دید. امروز قسمتی از آن ترجمه ی شعر فروغ فرخزادی که بالای متن هست در status مان بود که ایشان پیغام دادند که بیشتر راجع به fairy مذکور توضیح بدهیم و ما هر آنچه از فروغ و شعر و غیره می دانستیم گفتیم و به طور علمی توضیح دادیم که ما فقط فروغ و پروین را داریم که شاعر زن معاصر هستند و فروغ طرفداران بسیار زیادی به خاطر بیان احساسات لطیف زنانه دارد و چند تا سایت هم ضمیمه کردیم. اما باقی ماجرا: the indian guy: u believe in fairies? با این اوصاف، دانشگاه مربوطه باید ما را قبول میکرد آیا؟ این آقا که تکلیفش از نظر ما معلوم است. ما هم به هنگام چت سرمان درد میکرد برای پیدا کردن سوژه بابت خندیدن. اما الان که اینها را اینجا نوشتیم، به این نتیجه رسیدیم که آدمهای بیکار و بی عاری به مانند ما، نباید هم از دانشگاههای خفن کمک هزینه بگیرند. ای دانشگاه خفن، تو که ما را نمیشناختی و رد کردی، اما دمت گرم! + نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386 23:11 توسط میرتل گریان |
از دست خدایی که همه جا هست، خسته شده ام! + نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 1:28 توسط میرتل گریان |
+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386 23:49 توسط میرتل گریان |
کتاب سنگین، کفشهای تنگ پاشنه بلند، اتوبوس شلوغ، و یک روز کاری طولانی. پاهایم تقریبا" روی زمین نیست، اما اینجا آنقدر شلوغ است که روی هوا هم میشود ایستاد. به آزادی که میرسیم خلوت تر می شود. یک ساک گنده وسط راهرو بین صندلیها هست، و صاحب آن اپسیلونی احساس مسئولیت نمی کرده که آن را در فضای خالی بین صندلیها قرار دهد.
خانم چاقی۱ میگوید: پل چندم. به روش چی چی چندم ساخته بودندش. و به بنای آزادی، که حالا دور تا دورش را بازسازی کرده اند اشاره میکند. میگوید که طرف مسیحی بوده، و اگر قبل از بازسازی از بالا به آزادی نگاه میکردی، راه های منتهی به برج مثل صلیب بوده. دختر دانشجویی، که بعدا" فهمیدم ساک مال او بود و احتمالا" قصد رفتن به ترمینال را داشت، گفت:" اگر سیاست به این چیزها باشد که کلی خرج کنند بابت اینکه نمای اینجا شبیه صلیب نباشد، که ... " حرفش را نتوانست تمام کند. چون اگر سیاست به این چیزها بود، که بود، باز هم نمیتوانستیم بگذاریم در کوزه و آبش را بخوریم. خانم چاق دوباره گفت: "ژان پل ششم! این طرح ژان پل ششم بوده!" در آن نیمچه فاصله ی بین ساک و صندلی و خانم چاق، خفقان کم بود انگار که چهار راه را هم به چشم صلیب میدیدند۲. واقعا" آزادی می خواهیم چه کار؟ پ.ن ۱: چاق، غیر توهین آمیزترین توصیف برایش می باشد. از آن خانمهایی که خودشان را روی توی نحیف می اندازند تا چادرشان نیفتد و ... بگذریم! پ.ن ۲: وقتی چهار خیابان به یک میدان منتهی بشود، دور تا دور میدان هم نرده باشد و توقف ممنوع، طبیعی نیست که وسط میدان هم چهار راه عبور وجود داشته باشد؟ پ.ن ۳: این قالب وقتی صفحه ی اینترنت بزرگ نباشد قسمتی از نوشته ها را میخورد! + نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 22:55 توسط میرتل گریان |
|