تبليغاتX
نغمه های من

نغمه های من

ماهه،

مهربونه،

ولی بهش میاد که منو نخواد!

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 22:52 توسط میرتل گریان |


من هرگز ابهت تخت جمشید را درک نکرده بودم. کورش و داریوش هم نام دو پادشاه اول ایران بودند برایم، که آدمهای بزرگی بودند. تاریخ و جغرافیم هرگز خوب نبود. از آن معلم تاریخمان که زیر چادرش لباس رنگی می پوشید تا دل ما شاد شود و قلبش درد می کرد متنفر بودم. از حرفهای آن آقای چی چی هم  چیزی نمی فهمیدم. همان که تاریخ را داستان وار تعریف می کرد و معلم حلی ها بود و سررشته ای از سیاست داشت. خانم حاجیلی را دوست داشتم، اما سر کلاسش خوابم می برد. اطلاعات من منحصر می شود به حرفهای این و آن از پهلوی، می دانم که قبل از پهلوی دوره ی قاجار بوده، و حسن صباح و امیرکبیر را کمی می شناسم. این آخری ها را از خواندن کتابهای متفرقه دریافته ام. وگرنه حتی ترتیب صفویه و زندیه و ... را هم نمیدانم. در واقع اهمیت نمی دادم به آن همه نام بی مفهوم و علاقه ای به جستجوی بیشتر نداشتم. در حالیکه خوب میدانم که فاطمه چطور لای در ماند و علی دوباره زن گرفت و قرار بود اسم آن بچه ی توی شکم فاطمه را محسن بگذارند. شجره ی همه شان را حفظ حفظم. همان دبستان همه شان را یاد گرفتم، البته اولش کمی برایم سوال بود که این پیامبر اکرم کیست و آیا اکرم نام دیگر فاطمه است یا زینب؟

به هر حال! رفتیم شیراز و آدم بغضش می گرفت از آن همه عظمت و شرمش می شد از خودش که نواده ی آنها باشد. من می توانم حس کنم نانو چقدر کوچک است، اما حسی از اینکه این آثار چند سال قبل ساخته شده اند ندارم، می گویم خیلی قبل! خیلی قبل، به هنگام ساختن این بناها، مردم حقوق می گرفتند از دولت برای تراشیدن سنگها و زنهایی که باردار می شدند، مرخصی با حقوق داشتند! آیینشان زرتشت بود، اما دینهای دیگر را هم پاس می داشتند و تبادل فرهنگی می کردند. روی یکی از دروازه ها، سربازی بود با بسته ای چیزی پشتش، که در آن با نخی بسته شده بود. این نخ، با ظرافت بسیار روی سنگ حک شده، و گره ی پاپیونی آن بسیار واضح و مشخص بود. حتی در این زمان با این همه دستگاههای پیشرفته هم نمی توانیم چنین چیزهایی بسازیم، همین خراب شده و سوخته اش را. 

قسمتی از هویتم را گم کردم وقتی فهمیدم که تا به حال از وجود چیزی به این بزرگی و مهمی بی اطلاع بوده ام. احساس کردم که فقط آن مردمی که مثل مور و ملخ ریخته بودند آنجا و می شاشیدند کنار آن آثار باستانی یا گردو می شکستند روی آن سنگها، فقط آنها نیستند که ظلم می کنند به ما. من هم سهیم بوده ام در این مایه ی ننگ بودن.

               عکس آن پاپیونی که گفتم

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 2:12 توسط میرتل گریان |


بالاخره از بهترین دانشگاهی که می شد پذیرش گرفت، جواب مثبت گرفتم.

.

.

.

وقتی به دروغ های سینزه ای که می توانستم بسازم فکر کردم، دپرشن گرفتم و مردم.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 20:24 توسط میرتل گریان |


بی جان و از حال رفته، در نهایت بی تفاوتی فکر میکنم که امروز می توانست متفاوت باشد، اگر...

چه فایده، وقتی حتی گفتن سه نقطه ام هم بر دردهایم می افزاید؟

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 14:59 توسط میرتل گریان |


ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمیپوشی به کام

باده رنگین نمینوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که میباید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

بهار آمده است و من حساسیت پیدا کرده ام به یک چیزی که نمیدانم چیست. گرده افشانی گیاهان است یا شیرینی های سال نو یا روابط بین آدمهای اطراف. اول عطسه های پشت سر هم بود و آبریزش چشم و  بینی. بعد گلویم شروع به خارش کرد، لبهایم قرمز شد و باد گرد و گوشه ی زبانم هم. حالا چشمهایم میخارد و غده ی اشکیم متورم شده و پوست صورتم ملتهب است. اولش آدم ارتباط بین اینها را نمیفهمد. رنگ پوست من چه ربطی به گوشه ی زبانم می تواند داشته باشد؟ اما وقتی علتی برای تحریک یکیش وجود داشته باشد، تازه معلوم میشود که قضیه چقدر ریشه دار و عمیق است. رشته های عصبی همه جا به هم وصلند، و همه شان هم به مغز میروند. ببینم، می شود من از این سلسله ی اعصاب جدا شوم؟ آخر این سلسله واقعا" ملتهب است! مغز کنترل کننده ی این همه ارتباط پیچ در پیچ و نابسامان کجاست؟

بهار آمده است و من هنوز کامم را نگرفته ام. بامبوی بدون سرم هم از ته جوانه زد و برگ داد. یک لنگه پا اینجا ایستاده ام و هیچ کاری جز نظاره کردن "زندگی" ندارم. از اول نگاه میکنم، بلکه نقطه ی اتصال این همه آشوبناکی را ببینم. تو میدانی چه چیز جذابی در این سیستم آشفته نهفته است که این همه طرفدار پر و پا قرص دارد؟

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387 20:51 توسط میرتل گریان |


SILENCE X

نویسنده: میرتل گریان روح دخترکی است که درون مستراح مینشیند و گریه میکند...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

رد پای من
فریادی در امتداد هستی
شب نویس
احمقانه
دخترک
قلم هاي كاغذي
سوء هاضمه
ساحل آرامش
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384



پیوندها

وبلاگ قبلی من
آفتاب می شود جدید
آفتاب می شود قدیم
آیدا
امروز
زندگی شاید همین باشد
Amnestica
It's my GoOdOoIsH life
Exquisite Whispers
Wenn alles schweigt
Reticent Words
جاری در لحظه های ناب بودن
وبلاگ گروهی فارغ التحصیلان فرزانگان 82
وبلاگ گروهی فارغ التحصیلان فیزیک دانشگاه تهران
عکسهای جشن فارغ التحصیلی



Design by : Night Skin