|
به صفحه ی جدید پاسپورتم، به ترکیب نه چندان زیبای صورتی و آبی، به چشمهای واق مانده ی خودم نگاه می کنم و تمام حرص و جوشهایی که برای به دست آوردن همین صفحه خوردم، از جلوی چشمم می گذرد. از همان اول که فقط برای داشتن آرزویش باید دوست را مجاب می کردم، تا چانه زدن های پی در پی با استادها و آموزش و رقصیدن به ساز هر کدام از دانشگاههای مورد نظر و چه و چه و چه...
زمانهایی بود که از فرط تسأصل مرده ی متحرک می شدم، احساس می کردم فراتر از این همه بدبیاری وجود ندارد. فقط خودم عمق مسائلم را درک می کردم، فقط خودم برای خودم بودم. حالا که نگاهش می کنم می بینم رسیدن به این مهر و برچسب ساده، بهانه ی خوبی بود برای یاد گرفتن چیزهای با ارزش تری که حتی تصورش را هم نمی کردم. انگار سوزن زده باشند و غمبادم را ترکانده باشند، یک چیزی آن ته های وجودم آرام گرفته است. + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 23:23 توسط میرتل گریان |
چرا من همه اش یادم میرود که شماها آن طور دیگر هستید؟ پس این حماقت های شما کی تمامی دارد آخر؟
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 19:2 توسط میرتل گریان |
فردا، وقتی که قرار است شمعها را فوت کنم، آرزو می کنم که تمام پشه هایی که در طول عمرم مرا گزیده اند را بگیرند، و به جایش یک نفر را بدهند که جنبه داشته باشد و چهار هزار و هفتصد و نود و سه کوفت و زهرمار دیگر. + نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 2:47 توسط میرتل گریان |
هیچ جایی امن نیست. بروید بیرون، میخواهم تنهایی در مستراحم گریه کنم. + نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 20:13 توسط میرتل گریان |
|