تبليغاتX
نغمه های من

نغمه های من

مالیخولیای مسری یکی از امراضی است که سالیان سال است به آن دچار هستم و هنوز هم خوب نشده ام. واقعیتش اصلا" در پی درمانش نبوده ام، چون از زمانی که یادم می آید این بیماری را داشته ام و با این بیماری تعریف شده ام. بگذارید مالیخولیایم را شرح بدهم. هر کسی به یک چیزهایی حساس است، یا تجاربی دارد که در پس ذهنش پیش زمینه هایی راجع به آن چیز ساخته است. مالیخولیای من به این صورت است که سنسورهای همیشه بیداری را در ذهنم کار گذاشته، به محض اینکه چیزی شبیه به پیش فرض های خطرناک از کنار سنسورها رد شود شروع به کشیدن آژیر می کند و مخم را خود به خود منفجر می سازد. حالا اصلا" موضوع ممکن است هیچ ربطی به فرضیات من نداشته باشد، ممکن است کاملا" بی خطر باشد، مهم نیست. مالیخولیا منفجر می کند.

مالیخولیا است دیگر، چه می فهمد؟

متاسفانه سنسورهای مالیخولیایی اصلا" دقیق نیستند، فقط خیلی حساسند. تحقیقات نشان داده که این بیماری در افرادی که در زندگیشان احساس کمبود کرده اند شدید تر است. در واقع هرچه نقاط ضعف بیشتری داشته باشید احتمال مبتلا شدنتان به این بیماری بالاتر می رود. در بین دوستان و آشنایان و فامیل و مخصوصا" همسایگان و همکاران شیوع بسیار دارد. آدم های متمدن کمتر به این بیماری دچار می شوند.

مشکل اصلی این است که من از کلمه ی مالیخولیا خوشم می آید و دلم می خواهد داشته باشمش. این کلمه مرا یاد یک سری اسمهایی مثل خوزه یا خولیو می اندازد که کلماتی بکر هستند و هنوز سر زبان مردم عامی نیفتاده اند، علی رغم اینکه همه شان این مالیخولیا را دارند. انتظار نداشته باشید که خوزه و خولیو را به جهنم واصل کنم و خودم را درمان کنم، متاسفم.

پ.ن: گویا مالیخولیایم را خوب توضیح نداده ام. تا به حال دیده اید که اطرافیانتان چیزی بگویند یا رفتاری انجام دهند که شما هزار و یک برداشت پیش خودتان بکنید اما پشت پرده واقعا" چیزی نباشد و همه ی تفکرات شما توهم بوده باشد؟ به این می گویند مالیخولیا!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 0:14 توسط میرتل گریان |


باید یک لرزه گیر خوب پیدا کنم. شاید خودم یکی ساختم، آنقدر با کیفیت که به هنگام استفاده آب از آب هیچ چیز تکان نخورد. ببندمش به اعصابم. آنوقت شبها خوب می خوابم، موهایم سفید نمی شود و جماعت کثیری از دست غر غر هایم در امان خواهند بود.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 22:16 توسط میرتل گریان |


دلمان می خواست که شما را بغل کنیم، از بس دلمان تنگ شده بود از روزگار و زمانه. اما دلمان تنگ تر شد، وقتی یادمان افتاد که فقط خودمان هستیم که به موقع غصه جایگاه آدمها یادمان می رود.

ای خواننده های ما، کاش همه تان دختر باشید، همه تان ناشناس باشید. چون در این صورت لازم نیست خیلی آدم باشید. و ما می توانیم بخواهیم شما را محکم بغل کنیم، هر کسی که هستید، هر کجا که هستید، همین!

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 13:4 توسط میرتل گریان |


این نوشته ی قدیم خودم رو دوست دارم، هیچوقت کهنه نمی شه:

کز کرده‌ام کنج قفس. قفس آدم را عقيم می کند. مادران و پدرانمان هم نابارور بودند، و هی بچه زاييدند و بچه زاييدند و قفس را پر کردند از ناباروری. انسانهای نابارور آزارت می دهند برای آنچه که می پنداری. من سر در گم می شوم و گوشه‌ای کز می کنم و به تازگی ياد گرفته‌ام که ته دلم بگويم:«گور پدر همه‌تان!».

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 23:0 توسط میرتل گریان |


"در میان طوفان،
چون تیره شد نور امید،
یاد آریم سرود دیروز،
چون گرمای نور خورشید.

دیروز، امید پریدن،
بالا رفتن و رسیدن،
راهی که با هم پیمودیم،
دیروزی که با هم بودیم.

در کوران پاییز،
دستمان به دست هم بود،
می بستیم پیمان یاری،
قلبمان گواهمان بود.

که تا خورشید فروزان،
از آسمانها بر آید،
با هم دنیا را بسازیم،
سبز و آزاد، گرم و زیبا.

لاله ها سرودند،
آسمان در انتظار است،
برزمین امید رویش،
در آرزوی بهار است.

فردا صد ستاره روید،
از آسمانها بریزد،
فردا، از قلب ظلمت ها،
نور گرمی بر می خیزد.

چون رود، لحظه ها گذشتند،
دستمان از هم جدا شد،
رفتیم، در دل نور پیمان،
ابر و دریا گریه کردند.

امروز، هر گوشه ی دنیا،
گر با همیم و گر تنها،
با هم، همراه و هم پیمان،
ره پیماییم سوی فردا..."

برای دانلود سرود روی متن کلیک کنید.

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 21:39 توسط میرتل گریان |


SILENCE X

نویسنده: میرتل گریان روح دخترکی است که درون مستراح مینشیند و گریه میکند...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

رد پای من
فریادی در امتداد هستی
شب نویس
احمقانه
دخترک
قلم هاي كاغذي
سوء هاضمه
ساحل آرامش
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384



پیوندها

وبلاگ قبلی من
آفتاب می شود جدید
آفتاب می شود قدیم
آیدا
امروز
زندگی شاید همین باشد
Amnestica
It's my GoOdOoIsH life
Exquisite Whispers
Wenn alles schweigt
Reticent Words
جاری در لحظه های ناب بودن
وبلاگ گروهی فارغ التحصیلان فرزانگان 82
وبلاگ گروهی فارغ التحصیلان فیزیک دانشگاه تهران
عکسهای جشن فارغ التحصیلی



Design by : Night Skin