|
پشت این بوی عطر مولر و موهای های لایت شده ام غصه ام را پنهان کرده ام. کم کم بساطم را جمع می کنم، مثل ندا و نگین و بیتا و شیوا و آیدا و آنهای دیگر. جوراب ساق کوتاه صورتی ام، دستبند نقره ای که با چسب قطره ای تعمیرش کرده ام، و جامدادیم را با دقت توی چمدان می گذارم. آن شب که نیما توی ماشین آهنگ فرهاد گذاشته بود، از خیابانها و دانشگاه فیلم گرفتم. رایت می کنم روی سی دی. مادربزرگ را نمی شود برد. نه می شود پستش کرد، نه لا مذهب قانع می شود که با پای خودش بیاید. البته سخت است که بیاید، تا آشپزخانه شان هم به زور می رود. از خانه بیرون نمی آید. می گوید تند و تند باید دستشویی برود و خجالت می کشد. اما انگیزه اش را که داشته باشد می تواند. برایمان هم دلمه پخت، هم کتلت و هم فسنجان. آنقدر پخته بود که نتوانستیم از همه ی غذاها را بخوریم. ندا ناراحت شد. گفت اصلا" دلش نمی آید بخورد. چیزهای دیگری هم هست. عموی چاق دوست داشتنیم، با ابعادی مناسب برای بغل کردن. آدمها، آدمهای گرم و زود جوش. پسرهایی که موقع حرف زدن چشمهایشان برق می زند، و دقیقا" می دانند در برابر خانم ها چه رفتاری شایسته است. در ماشین را باز می کنند، برایت گل می خرند، همیشه ریش هایشان را می زنند و وقتی دست می دهند دستت بوی ادوکلن می گیرد. بخواهی یا نخواهی جذبشان می شوی، چون رگ خوابت را خوب می دانند. دلم برای آن پسر خجالتی دانشگاهمان هم تنگ می شود. هر چند که خیلی هم درون گرا نبود، فقط با من حرف نمی زد. سرش را پایین می انداخت. سکوتش را دوست داشتم. مژگان بلندی داشت. بیشتر از همه دلم برای آن دختر دانشجویی تنگ می شود که مرتب این طرف و آن طرف می دوید تا کفشهایش پاره می شد و عذا می گرفت که با چه کفشی به خانه ی شاگردان کوچکش برود. همانی که وقتی کوچک بود دستانش را دور پاهای مادرش حلقه می کرد و التماس می کرد که مادرش هیچ جا نرود. حالا خودش باید همه چیز را توی یک چمدان جا بدهد، یک بوسه از گونه های او بردارد و برود سراغ زندگیش. چیزهایی که باید ببرم را لیست می کنم، اما فکرم بیشتر پیش چیزهایی است که نمی توانم ببرم. خیلی چیزها بود که دوستشان داشتم. آنها را خوب حفظ می کنم. چیزهایی که نمی خواهم ببرم را می گذارم به بخت شما. خوشحالم. شک نکنید. + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 2:33 توسط میرتل گریان |
تسبیحم را گرفته ام دستم و ذکرهایم را زیر لب، از ته قلب و بدون کم و کسر می خوانم: برو به درک، برو به درک، برو به درک! چند دور تسبیح چرخانده باشم خوب است؟ + نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 23:45 توسط میرتل گریان |
|