تبليغاتX
نغمه های من

نغمه های من

پشت این بوی عطر مولر و موهای های لایت شده ام غصه ام را پنهان کرده ام. کم کم بساطم را جمع می کنم، مثل ندا و نگین و بیتا و شیوا و آیدا و آنهای دیگر. جوراب ساق کوتاه صورتی ام، دستبند نقره ای که با چسب قطره ای تعمیرش کرده ام، و جامدادیم را با دقت توی چمدان می گذارم. آن شب که نیما توی ماشین آهنگ فرهاد گذاشته بود، از خیابانها و دانشگاه فیلم گرفتم. رایت می کنم روی سی دی. مادربزرگ را نمی شود برد. نه می شود پستش کرد، نه لا مذهب قانع می شود که با پای خودش بیاید. البته سخت است که بیاید، تا آشپزخانه شان هم به زور می رود. از خانه بیرون نمی آید. می گوید تند و تند باید دستشویی برود و خجالت می کشد. اما انگیزه اش را که داشته باشد می تواند. برایمان هم دلمه پخت، هم کتلت و هم فسنجان. آنقدر پخته بود که نتوانستیم از همه ی غذاها را بخوریم. ندا ناراحت شد. گفت اصلا" دلش نمی آید بخورد. چیزهای دیگری هم هست. عموی چاق دوست داشتنیم، با ابعادی مناسب برای بغل کردن. آدمها، آدمهای گرم و زود جوش. پسرهایی که موقع حرف زدن چشمهایشان برق می زند، و دقیقا" می دانند در برابر خانم ها چه رفتاری شایسته است. در ماشین را باز می کنند، برایت گل می خرند، همیشه ریش هایشان را می زنند و وقتی دست می دهند دستت بوی ادوکلن می گیرد. بخواهی یا نخواهی جذبشان می شوی، چون رگ خوابت را خوب می دانند. دلم برای آن پسر خجالتی دانشگاهمان هم تنگ می شود. هر چند که خیلی هم درون گرا نبود، فقط با من حرف نمی زد. سرش را پایین می انداخت. سکوتش را دوست داشتم. مژگان بلندی داشت.

بیشتر از همه دلم برای آن دختر دانشجویی تنگ می شود که مرتب این طرف و آن طرف می دوید تا کفشهایش پاره می شد و عذا می گرفت که با چه کفشی به خانه ی شاگردان کوچکش برود. همانی که وقتی کوچک بود دستانش را دور پاهای مادرش حلقه می کرد و التماس می کرد که مادرش هیچ جا نرود. حالا خودش باید همه چیز را توی یک چمدان جا بدهد، یک بوسه از گونه های او بردارد و برود سراغ زندگیش.

چیزهایی که باید ببرم را لیست می کنم، اما فکرم بیشتر پیش چیزهایی است که نمی توانم ببرم. خیلی چیزها بود که دوستشان داشتم. آنها را خوب حفظ می کنم. چیزهایی که نمی خواهم ببرم را می گذارم به بخت شما. خوشحالم. شک نکنید.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 2:33 توسط میرتل گریان |


تسبیحم را گرفته ام دستم و ذکرهایم را زیر لب، از ته قلب و بدون کم و کسر می خوانم: برو به درک، برو به درک، برو به درک!

چند دور تسبیح چرخانده باشم خوب است؟

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 23:45 توسط میرتل گریان |


SILENCE X

نویسنده: میرتل گریان روح دخترکی است که درون مستراح مینشیند و گریه میکند...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

رد پای من
فریادی در امتداد هستی
شب نویس
احمقانه
دخترک
قلم هاي كاغذي
سوء هاضمه
ساحل آرامش
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384



پیوندها

وبلاگ قبلی من
آفتاب می شود جدید
آفتاب می شود قدیم
آیدا
امروز
زندگی شاید همین باشد
Amnestica
It's my GoOdOoIsH life
Exquisite Whispers
Wenn alles schweigt
Reticent Words
جاری در لحظه های ناب بودن
وبلاگ گروهی فارغ التحصیلان فرزانگان 82
وبلاگ گروهی فارغ التحصیلان فیزیک دانشگاه تهران
عکسهای جشن فارغ التحصیلی



Design by : Night Skin