تبليغاتX
نغمه های من

نغمه های من

دوستان گرامی، خویشاوندان و هم میهنان. اینجانب در ساعت ۴:۲۵ بامداد روز دوشنبه (که در واقع شنبه ی شما میشه چون جمعه هاتون تعطیله) همچنان در حال نوشتن گزارش آزمایشگاه هستم و حداقل ۲ ساعتی کار دارد. مشق های زبان اسپانیایی (که نمی دانیم یاد گرفتنش از کجا گردنمان را گرفت) هم مانده است. اینجاست که چشم بادامی ها.... من واقعا" متاسفم که غیرت ندارم.

پ.ن: اینجا ۶:۴۴ بامداد. هنوز ۲ ساعت دیگر کار دارد!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 7:0 توسط میرتل گریان |


مرحبا به این هم گروهی چشم بادامی!  به خاطرش یک روزه چنان کمر همتی به درس خواندن بستم که ساعت ۱۲ شب است و هنوز دلم می خواست در کتابخانه بمانم. می خواهیم پس فردا پوزه ی شان را به خاک بمالیم تا به جایگاه خود در برابر ایرانی جماعت واقف شوند. حواستان باشد، زیاد تحقیر شده ایم اما همچنان به هر کسی اجازه نمی دهیم تحقیرمان کند.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 2:41 توسط میرتل گریان |


اینجا لندن است. همان لندنی که مرکز کره ی زمین است و آنقدر دیدنی دارد که اگر هر روز یک گوشه اش را ببینی باز چند سال طول می کشد. اینجا شیرهای آب سرد و گرمشان جداست. بق بقوهایشان بسیار چاق و تنبلند. آسمانشان خیلی قشنگ است، مخصوصا" ابری اش. البته به شرطی که یادت نیفتد که از بس آسمان ندیده ای از آسمان آبی خوشت می آید. چون جدید است، چون مثل آسمان دودی تهران نیست. همه چیزش همین طور است. از ندید بدیدی ات است که خوشت می آید. فرقی نمی کند که ایرانی هستی یا هندی یا چینی یا دختری یا پسر. اینجا آنقدر همه جور ملیت و مذهب و آیین و غیره پیدا می شود که هر چه باشی فرق زیادی ندارد.

دو هفته ی اول خنگی. نمی فهمی! زبان و لهجه و فرهنگ نا آشناست. خیلی وقتها مجبور می شوی وانمود کنی که فهمیده ای. گاهی هم از دهانت در می رود و چیزی می گویی که فرهنگ والایت (!!) عیان می شود. در مترو می شود چشم چراند. میزان آرایش و مدل مو ها را بررسی میکنی که یک وقت وصله ی ناجور نباشی، هر چند نیستی. اینجا هر جور باشی توی چشم نیستی. اینجا نگران نیستی که با بقیه فرق داری. اینجا با وجودی که با همه فرق داری مثل همه ای!

اینجا شادی. بشقاب نداری، بعد قابلمه نداری، وقت نداری که بخری، بعد وقت نداری که غذا درست کنی، اعصابت خورد می شود، استرس میگیری، درس هایت عقب می افتد، برنامه هایت قاطی می شود، پدرت در می آید، اما شادی! هیچ کس را نداری، عکس مادرت را که ببینی بغض میکنی، مردم یکدیگر را جلوی تو در آغوش می کشند و تو احساس تنهایی می کنی، اما شادی!

اینجا اکثر پسرها با معیارهای ما جورند. آنقدر خوب زیاد هست که مجبور می شوی معیارهایت را بالاتر ببری. دلت برای فارسی تنگ می شود. دلت برای مادربزرگ و همه ی آدمهای مهربان قدیم تنگ می شود. اما زندگی همین است. خیلی وقتها آرزو می کنی که کاش ایران جهان سوم نبود، کاش مملکت تو حرف اول را میزد. یا حداقل کمی از حرفها را میزد. کاری نمی شود کرد. فقط باید خوب بود. باید تلاش کرد. تنها راه این است که حق خودت را ادا کنی. همین.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 2:48 توسط میرتل گریان |


SILENCE X

نویسنده: میرتل گریان روح دخترکی است که درون مستراح مینشیند و گریه میکند...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

رد پای من
فریادی در امتداد هستی
شب نویس
احمقانه
دخترک
قلم هاي كاغذي
سوء هاضمه
ساحل آرامش
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384



پیوندها

وبلاگ قبلی من
آفتاب می شود جدید
آفتاب می شود قدیم
آیدا
امروز
زندگی شاید همین باشد
Amnestica
It's my GoOdOoIsH life
Exquisite Whispers
Wenn alles schweigt
Reticent Words
جاری در لحظه های ناب بودن
وبلاگ گروهی فارغ التحصیلان فرزانگان 82
وبلاگ گروهی فارغ التحصیلان فیزیک دانشگاه تهران
عکسهای جشن فارغ التحصیلی



Design by : Night Skin