|
پایم را از بغالی بیرون نگذاشته چی توز موتوری را باز می کنم، و آنچنان با افتخار میمون رویش را به همه نشان می دهم که دلشان بسوزد که نمی دانند پفک چیست و همین میمون فسقلی چه داستانها که ندارد. دلشان بسوزد که اگر کار و پول و رفاه و زندگی و عشق دارند، اگر غذای گرم غیر هندی و غیر چینی می خورند، اگر نگران چاقی نیستند، دلشان بسوزد که نمی دانند پفک چیست. در حالیکه من دانشجوی هیچی ندار آشغالی، چنین چیز نایابی را دستم گرفته ام و با لذت تمام می خورم و هیچ غمی هم ندارم. ندارم، به ولله غذایم را بدهید غمی ندارم. چه بسا لذتی که در خوردن هست، در هیچ چیز نیست. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 23:28 توسط میرتل گریان |
فردا چهارشنبه سوری است. اینجا هم رقص آزاد است، هم ورق، هم عرق. ولی آتش افروختن آزاد نیست. اینها تصوری از آتش ندارند، فکر می کنند آدم آنقدر دست و پا چلفتی است که تالاپی می افتد وسط شعله ها و بیرون نمی آید تا بسوزد! اینها بزدلند، ترسو اند، اینها شهامت خطر کردند ندارند. بی خودی هم اگر ایراد می گیرم، حق بدهید.
گونه های گل انداخته، تار های مو که کز کرده، ته کفشی که آب شده، در به در توی باغچه های اکباتان دنبال چوب گشتن، روی تپه آواز خواندن، با آخرین قوا هوار کشیدن: <زردی من از تو، سرخی تو از من >... اینها را اینها نمی فهمند، هر چه می گویم هم نمی فهمند. بزدل ها! + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 3:16 توسط میرتل گریان |
قدیم ها هم زیاد غصه دار می شدم، که چرا دوستهایم تمام شده اند، دوست داشتن هایم هم. زودی هم خوب می شدم. یک بشکن که میزدی، نه تنها غصه هایم تمام می شد، که محو بشکن زدنت می شدم و پا پی ات می شدم که یادم بدهی چطور بشکن هایت اینقدر خوب صدا می دهند. بعد هم با هم هی بشکن می زدیم تا قر دادنمان بگیرد و اصلاً یادمان می رفت بحث چه بود و از کجا شروع شد. الان هم همین است، دلم از همان چیزها می گیرد، با این تفاوت که در و دیوار اتاقم بشکن زدن بلد نیستند. من محکم ایستاده ام اما، تکان نمی خورم. قصد کرده ام که به زندگی عادت کنم، هر چقدر هم که مزه ی خزه ی ژاپنی لزج بدهد.
هیچکدامتان بشکن زن سراغ دارید؟ + نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387 22:44 توسط میرتل گریان |
|