تبليغاتX
نغمه های من

نغمه های من

از تمامی آنهایی که یک نفر را دارند، بدون تعارف، بدم می آید!

حالا آن یک نفر کور و کچل و جواد و بی مغز و معتاد و هر چی که هست باشد، همین که احساس می کنند یک نفر دوستشان دارد، ازشان بدم می آید.

پ.ن1 : لازم به ذکر است که این تراوشات در عین مبالغه، بسیار واقعی هستند.

پ.ن 2: الان که توجه می کنم، می بینم که این تراوشات بیشتر درباره ی آنهایی است که دوستشان دارم و آنها یک نفر را برای خودشان دارند. حسود هم خودتان می باشید.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 3:25 توسط میرتل گریان |


شهامت زیادی نمی خواست بدون حجاب وارد کنسولگری ایران شدن. از شب قبل موهایم میزان پیلی شده مانده بود و کت قرمزی با دامن کوتاه و چکمه تنم بود. بگویی نگویی توی چشم بودم. از همان جلوی در یکی دو تا چشم غره ی نصفه نیمه نسیبم شد. انگار اولش نگاهشان با چشم غره شروع شده باشد، بعد پیش خودشان توجیه کرده باشند که خارجی هستم و چشم غره شان کمی تحلیل رود. بقیه ی نگاه ها بیشتر ناشی از کنجکاوی بود، می خواستند ببینند که کدام خارجی ای کارش به کنسولگری ایران می افتد و انقدر شوت است که نمی فهمد خاک آنجا همانند خاک جمهوری اسلامی حساب می شود. که همه ی بانوان محترم را با حجاب می بیند، اما باز فکر می کند قانون شامل خودش نمی شود. تا وقتی حرفی نزده بودم کسی شک نکرد ایرانی باشم.

اعتماد به نفسم بالا نبود، اما با تخسی تمام با کت قرمزم ایستاده بودم و نگاهشان می کردم.  خانمی که پشتم ایستاده بود به انگلیسی پرسید که در صف هستم یا خیر. گفتم بلی اما جلوی من چند نفر هستند. نفهمید، انتظار جواب دیگری داشت. سوالش را تکرار کرد. با سر جواب مثبت دادم. دختری که پشت آن خانم ایستاده بود حرفهایمان را شنید و حواسش را جمع کرد که ببیند به کدام جهت نگاه می کنم، که آیا از حرفهای فارسی بقیه چیزی می فهمم یا نه.

آقایی که مسئول پاسخگویی بود، کمی طول کشید تا دو زاری اش بیفتد که به زبان فارسی ثلیث و بی لهجه سوال می پرسم. جمله اش را شروع کرده بود که مکث کرد و با تعجب پرسید شما ایرانی هستید؟ گفتم بله. خنده اش گرفت. گفت پس روسری تان کو؟ خندیدم و گفتم اگر خارجی بودم مشکلی نداشت که چیزی سرم نکنم؟

خیلی مواقع اجبار بارزی برای انجام کاری نیست، قوانین نانوشته است. مثلا" کسی بر در کنسولگری ننوشته که حجاب اسلامی رعایت شود، یا خواهران زینبی وجود ندارند که قبل از ورود بررسی ات کنند. من معمولا" در چنین شرایطی ترجیح می دهم جزو اکثریت پیرو باشم. حتی اگر اعتقادی نداشته باشم دنبال دردسر نمی گردم، مثلا" از همان اول یک روسری شل و ول سرم می کنم که نشان بدهم در نهایت بی اعتقادی سعی خودم را کرده ام. در عین حال لزوما" از این بی بخاری خود، از همرنگ اکثریت بودن و دم نزدن احساس رضایت نمی کنم. مواقعی هر چند کوچک، بی سر و صدا نشان می دهم که نمی خواهم اطاعت کنم. وقتی نظرم را اعلام می کنم، در حالیکه قلبم از دلهره تالاپ تالاپ میزند، اعتماد به نفس خوبی می گیرم و از کله شقی خودم خوشم می آید!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 0:54 توسط میرتل گریان |


تا به حال این همه شادی و این همه غم را یک جا با هم نداشته ام!

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388 4:27 توسط میرتل گریان |


این دل صاحاب مرده که پوسید به درک، این طبقه طبقه چربیهایی که جمع شده را چه کنم؟

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388 2:38 توسط میرتل گریان |


SILENCE X

نویسنده: میرتل گریان روح دخترکی است که درون مستراح مینشیند و گریه میکند...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

رد پای من
فریادی در امتداد هستی
شب نویس
احمقانه
دخترک
قلم هاي كاغذي
سوء هاضمه
ساحل آرامش
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384



پیوندها

وبلاگ قبلی من
آفتاب می شود جدید
آفتاب می شود قدیم
آیدا
امروز
زندگی شاید همین باشد
Amnestica
It's my GoOdOoIsH life
Exquisite Whispers
Wenn alles schweigt
Reticent Words
جاری در لحظه های ناب بودن
وبلاگ گروهی فارغ التحصیلان فرزانگان 82
وبلاگ گروهی فارغ التحصیلان فیزیک دانشگاه تهران
عکسهای جشن فارغ التحصیلی



Design by : Night Skin