|
از تمامی آنهایی که یک نفر را دارند، بدون تعارف، بدم می آید! حالا آن یک نفر کور و کچل و جواد و بی مغز و معتاد و هر چی که هست باشد، همین که احساس می کنند یک نفر دوستشان دارد، ازشان بدم می آید. پ.ن1 : لازم به ذکر است که این تراوشات در عین مبالغه، بسیار واقعی هستند. پ.ن 2: الان که توجه می کنم، می بینم که این تراوشات بیشتر درباره ی آنهایی است که دوستشان دارم و آنها یک نفر را برای خودشان دارند. حسود هم خودتان می باشید. + نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 3:25 توسط میرتل گریان |
اعتماد به نفسم بالا نبود، اما با تخسی تمام با کت قرمزم ایستاده بودم و نگاهشان می کردم. خانمی که پشتم ایستاده بود به انگلیسی پرسید که در صف هستم یا خیر. گفتم بلی اما جلوی من چند نفر هستند. نفهمید، انتظار جواب دیگری داشت. سوالش را تکرار کرد. با سر جواب مثبت دادم. دختری که پشت آن خانم ایستاده بود حرفهایمان را شنید و حواسش را جمع کرد که ببیند به کدام جهت نگاه می کنم، که آیا از حرفهای فارسی بقیه چیزی می فهمم یا نه. آقایی که مسئول پاسخگویی بود، کمی طول کشید تا دو زاری اش بیفتد که به زبان فارسی ثلیث و بی لهجه سوال می پرسم. جمله اش را شروع کرده بود که مکث کرد و با تعجب پرسید شما ایرانی هستید؟ گفتم بله. خنده اش گرفت. گفت پس روسری تان کو؟ خندیدم و گفتم اگر خارجی بودم مشکلی نداشت که چیزی سرم نکنم؟ خیلی مواقع اجبار بارزی برای انجام کاری نیست، قوانین نانوشته است. مثلا" کسی بر در کنسولگری ننوشته که حجاب اسلامی رعایت شود، یا خواهران زینبی وجود ندارند که قبل از ورود بررسی ات کنند. من معمولا" در چنین شرایطی ترجیح می دهم جزو اکثریت پیرو باشم. حتی اگر اعتقادی نداشته باشم دنبال دردسر نمی گردم، مثلا" از همان اول یک روسری شل و ول سرم می کنم که نشان بدهم در نهایت بی اعتقادی سعی خودم را کرده ام. در عین حال لزوما" از این بی بخاری خود، از همرنگ اکثریت بودن و دم نزدن احساس رضایت نمی کنم. مواقعی هر چند کوچک، بی سر و صدا نشان می دهم که نمی خواهم اطاعت کنم. وقتی نظرم را اعلام می کنم، در حالیکه قلبم از دلهره تالاپ تالاپ میزند، اعتماد به نفس خوبی می گیرم و از کله شقی خودم خوشم می آید! + نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 0:54 توسط میرتل گریان |
تا به حال این همه شادی و این همه غم را یک جا با هم نداشته ام! + نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388 4:27 توسط میرتل گریان |
این دل صاحاب مرده که پوسید به درک، این طبقه طبقه چربیهایی که جمع شده را چه کنم؟ + نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388 2:38 توسط میرتل گریان |
|