|
من با دیوار رابطه ی خوبی دارم. دیوار را دوست می دارم. گه گاهی به حرفهایم گوش می دهد، و گه گاهی که لباس نو تنش کند در آغوشش می گیرم. گاهی غری می زنم که چرا بشکن زدن بلد نیست، یا چرا عکس العملی نشان نمی دهد، آنوقت از تنهایی به ستوه می آیم و سرم را بهش می کوبم. به وقت امتحان بهش چنگ می زنم، همه ی دلایلم برای درس خواندن را برایش می گویم تا خودم توجیه شوم و رویش می نویسم "من می خواهم". وقتهایی که از دستش ناراحت می شوم، کمی خودخواه می شوم و بهش می گویم که از سر بی کسی است که بهش روی آورده ام، که اگر دو تا آدمیزاد پیدا می شد کار من به گچ دیوار نمی افتاد. می گویم چیزی که زیاد ریخته دیوار است، آنوقت قهر می کنم، می روم با دیوار روبرویی حرف می زنم و خالی می شوم. اما راستش به غیر از با دیوار با کس دیگری نمی توانم رابطه ی خوبی برقرار کنم. چون با همه ی این احوالات، فقط دیوار است که وظیفه ی اصلی اش را خوب بلد است. دیوار است، می ماند، هر کاری هم بکنم تکیه گاهی اش را ازم نمی گیرد. + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 4:16 توسط میرتل گریان |
این امتحان دادن چه حکمتی دارد که سیراب و شیردان ما را یکی میکند، نمی دانیم! سهل و آسان ندارد، همه شان آدم را به یک اندازه از خودش بیزار می کند. بقیه اش را هم نمی گویم، خودتان می دانید یا بهتر است ندانید. خرابیم. خراب. + نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 2:45 توسط میرتل گریان |
چند روز پیش از طرف خوابگاه ایمیل زدند که چون ما روی گسل مورچه واقع شده ایم، مورچه ها قرار است به زودی بیایند و حواسمان باشد آشغال و خرده نان روی زمین نریزیم. آخر اینجا مورچه هایشان هم از روی برنامه می آیند. ما نریختیم، اما باز همه ی خانه پر از مورچه شده. یکی شان در صدد بود بازمانده ی آب میوه ام را بخورد، که انداختمش توی ظرفشویی و شیر آب را باز کردم. مورچه دست و پا زد و به در و دیوار سینک چنگ زد. باز آب ریختم روش، به یک کاردی که آن طرفها بود متوصل شد. باز آب ریختم، هی آب ریختم اما بلاتر از آن بود که برود توی سوراخ، به گمانم ماهیچه های دست و پایش خیلی قوی بود. تلاشش را که دیدم از خودم شرمنده شدم و ولش کردم. تلاش نمی کنم. داستان همیشگی، درس نمی خوانم، تنبلم. آفرین به تو ای مورچه. + نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 21:16 توسط میرتل گریان |
از مسحور کردن آدمها توسط بوی ملایم شامپوی متساعد شده از موهای پریشان1، خسته شده ام. از اینکه هیچی نگویم و نگویند تا تمام شود و بگذرد هم. از سخت گیری های خودم هم. آدمها، مسحور من که می شوند، می ترسند و لال می شوند. از فردا دیگر موهایم را نمی شویم. پ.ن1: این تنها راهی است که بلدم، برای همین همه اش همین را همه جا می نویسم. (واج آرایی "ه" ) + نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 4:26 توسط میرتل گریان |
اصولاً اعصاب اینجانب به مویی وصل است و همین مساله اعصاب اینجانب را به هم می ریزد. + نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 23:26 توسط میرتل گریان |
|