|
در شوک. باقی را از شوک که در آمدیم می گوییم! + نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 12:49 توسط میرتل گریان |
(با غلظت تمام) فاک یو ! ببخشید، این جمله دو سه چهار روزی در گلویم گیر کرده بود، نوشته ی
قبلی را هم که نوشتم، خالی نشد. دو بار حمام کردم، یکی دو بار هم گریه
کردم. باز نشد. باید می گفتمش حتما"، نمی گفتم نمی شد... + نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388 7:1 توسط میرتل گریان |
در عمق بورد شدگی از مشق های ننوشته و زمان کوتاه باقی مانده بودیم و مدتها به این فکر می کردیم که چه چیزی بخوریم و یا چه کار هیجان انگیزی انجام بدهیم که از بوردی به در آییم و انگیزه بگیریم. سر انجام نتیجه این شد که چند بار ضامن نشیمن گاه صندلی چرخدارمان را در حالیکه رویش نشسته ایم آزاد کنیم تا با صدای فــــیــــــــس پایین بیاییم و انگیزه بگیریم مشقهایمان را بنویسیم. هو کرز که اینها فکر کنند احمقیم!!
اگر اینها فکر کنند احمقیم که از صدای فیس لذت می بریم بهتر است از اینکه هم وطنهای خرفتمان بعد از کلی نان و نمک خوردن بیایند بگویند که ما سطحی نگر و غرب زده هستیم و لوس و ننر هستیم که آن جامعه ی گه را نمی توانیم تحمل کنیم. انگار که اعتقاد به مذهب و سنت خرفت مردسالاری چیز بسیار بدیهی ای باشد، و ماییم که سر ناسازگاری با همه داریم. اصلا آدم پشیمان می شود یک دانه ایرانی هم جزو دوستان صمیمی اش نگاه دارد. در این جو عشق و حال، دلت غلط کند هوای حرف زدن با یک هم وطن بی جنبه کند، که دیری نمی گذرد که به هر صورت می آید حالت را می گیرد. حالا سر خاله زنک بازی باشد، سر احمدی نژاد باشد، سر پسرهای جذاب باشد یا سر دیوار. گور بابای همه. فـــیـــس! + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 23:33 توسط میرتل گریان |
کاش توی دبستان، بهمان طرز حرف زدن یاد داده بودند. دبستان هم نشد، دبیرستان، دانشگاه! یک جایی یاد می دادند، چون من معمولا" با حرف زدنم مشکل دارم. یک جور دیگر می گویم، یک چیز دیگر می گویم، نمی دانم، بلد نیستم! داشتن یا نداشتن این هنر در موارد زیادی می تواند سرنوشت ساز باشد. + نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388 4:12 توسط میرتل گریان |
|