|
صبح لندن را ترک می کنم. قرار است دوباره آدمهای جدید ببینم و سعی کنم درکشان کنم و بعد بهشان دل ببندم و باز بگذارم بروم یک جای دیگر. خسته ام. الان نه مذهب و اعتقادات و رنگ آدمها برایم مهم است، نه اعتیادشان و نه هیچ چیزی غیر از ماندگاریشان. برایم مهم نیست. مهم نیست که می آیند و آدم را جذب می کنند و به روی خودشان نمی آورند. دست آدم را توی پوست گردو می کنند و آدم میماند چه کند، آخرش از سر اجبار می رود پی کارش. لعنت. لعنت به همه ی انسانهای دوست داشتنی، که سخت ترین مشکلات را همین ها درست می کنند. همیشه آدم در مقابل آدمهای دوست داشتنی تر، شکننده تر است. نه می تواند احساسش را بروز دهد، نه می تواند ندهد. مجبور است وانمود کند که از نظر احساسی بالغ است و با تصمیمات طرف مقابل موافق است و او را در حد معقول دوست دارد، وگرنه طرف از ترس مواجه شدن با یک عاشق روانی دمش را میگذارد روی کولش و فرار می کند. بعد از عمری بالا و پایین کردن، یک آدم قابل تامل که پیدا بشود حتما" می آید بالا و پایین آدم را پایین و بالا می کند! حوصله ی شرح دادن ندارم. قصه را کوتاه می کنم، چون همه میدانند. دوست داشتن کسی که دوستت ندارد درد دارد، خصوصا" اگر مغرور باشی. اما خیالی نیست، مثل این سنیتیسرها* زودی میپرد. *: ضد عفونی کننده ی دست به جای صابون که نیاز به آبکشی ندارد و خیلی باحال است. با پوست دست سازگار است و میتواند بوی خیار هم بدهد. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 15:39 توسط میرتل گریان |
|