من و دوچرخه ام، تنهایی، دوتایی، آنقدر پا می زنیم تا برسیم. گور پدر هر آن کس و هر آن چیز که هست یا نیست. دوچرخه ام، با آن چراغ و زنگ شکسته و ترمز بریده اش، پا به پایم همه ی راه ها را پیموده است. دمش گرم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388 2:10 توسط میرتل گریان
|
احمق نیستم که آدمهایی را دوست بدارم که می دانم نمی خواهند برایم ماندگار باشند، از روی ناچاری است... از روی ناچاری است که این همه عشق می ورزم. باور کنید.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 21:34 توسط میرتل گریان
|
پروردگارا، به بزرگی و کرمت قسم، ما را در بند آدمهای گوز پیچ شده نینداز، ما خودمان به اندازه ی کافی دردسر داریم.
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 12:42 توسط میرتل گریان
|
اینجا یک خوابگاهی ای به ما داده اند که خیلی خوب است. مستراح شور بین المللی شده ایم بی آنکه حقوقی بگیریم یا چه. بیست نفر با هم یک آشپزخانه ی کثیف داریم که تازه خودشان می گویند که به عنوان یک خوابگاه خیلی هم تمیز است. توالتمان رویش شاش زرد خشک می شود و پر از موهای ریز است که لازم به توضیح ندارد از کجا می آید. دور تا دور حماممان قارچ سیاه بسته و قسم می خورم که اتاق من قرنهاست به طور اساسی تمیز نشده، پنجره ام از درون کثیف تر است تا از بیرون. خودتان حدث بزنید که روی تشک تختم چه آثاری می تواند موجود باشد. تنها خوبی طبقه ما این است که ساکت است و پنجره ی اتاقها به منظره ی قشنگی باز می شود. طبقه ی با کلاسی هستیم و در توالتمان دستمال می گذاریم.به همین مناسبت بود که دیروز یک پسر هندی از طبقه ی پایین به مستراح طبقه ی ما آمده بود و علی رغم اینکه در حال خروج از مستراح بود، گویا هنوز آمادگی کامل برای خروج را نداشت؛ به این مفهوم که هنوز دستان و سرش رو به پایین بودند. من از همه جا بی خبر در را باز کردم و چون خیلی ساکت از پله ها بالا آمده بود انتظارش را نداشتم، در نتیجه ترسیدم و جیغ کشیدم و بعد از چند ثانیه او هم دو زاری اش افتاد که در زمان و مکان بدی دیده شده، در نتیجه او هم ترسید و اوضاع بسیار خنده دار شد. این است احوال ما.
+
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 19:47 توسط میرتل گریان
|