|
پایم را از بغالی بیرون نگذاشته چی توز موتوری را باز می کنم، و آنچنان با افتخار میمون رویش را به همه نشان می دهم که دلشان بسوزد که نمی دانند پفک چیست و همین میمون فسقلی چه داستانها که ندارد. دلشان بسوزد که اگر کار و پول و رفاه و زندگی و عشق دارند، اگر غذای گرم غیر هندی و غیر چینی می خورند، اگر نگران چاقی نیستند، دلشان بسوزد که نمی دانند پفک چیست. در حالیکه من دانشجوی هیچی ندار آشغالی، چنین چیز نایابی را دستم گرفته ام و با لذت تمام می خورم و هیچ غمی هم ندارم. ندارم، به ولله غذایم را بدهید غمی ندارم. چه بسا لذتی که در خوردن هست، در هیچ چیز نیست. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 23:28 توسط میرتل گریان |
|