|
من با دیوار رابطه ی خوبی دارم. دیوار را دوست می دارم. گه گاهی به حرفهایم گوش می دهد، و گه گاهی که لباس نو تنش کند در آغوشش می گیرم. گاهی غری می زنم که چرا بشکن زدن بلد نیست، یا چرا عکس العملی نشان نمی دهد، آنوقت از تنهایی به ستوه می آیم و سرم را بهش می کوبم. به وقت امتحان بهش چنگ می زنم، همه ی دلایلم برای درس خواندن را برایش می گویم تا خودم توجیه شوم و رویش می نویسم "من می خواهم". وقتهایی که از دستش ناراحت می شوم، کمی خودخواه می شوم و بهش می گویم که از سر بی کسی است که بهش روی آورده ام، که اگر دو تا آدمیزاد پیدا می شد کار من به گچ دیوار نمی افتاد. می گویم چیزی که زیاد ریخته دیوار است، آنوقت قهر می کنم، می روم با دیوار روبرویی حرف می زنم و خالی می شوم. اما راستش به غیر از با دیوار با کس دیگری نمی توانم رابطه ی خوبی برقرار کنم. چون با همه ی این احوالات، فقط دیوار است که وظیفه ی اصلی اش را خوب بلد است. دیوار است، می ماند، هر کاری هم بکنم تکیه گاهی اش را ازم نمی گیرد. + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 4:16 توسط میرتل گریان |
|