<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نغمه های من</title>
<link>http://myrtle.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 10 Nov 2009 18:03:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ناچاری</title>
<link>http://myrtle.blogfa.com/post-218.aspx</link>
<description>احمق نیستم که آدمهایی را دوست بدارم که می دانم نمی خواهند برایم ماندگار باشند، از روی ناچاری است... از روی ناچاری است که این همه عشق می ورزم. باور کنید. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 18:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrtle&amp;postid=218</comments>
<dc:creator>myrtle</dc:creator>
<guid>http://myrtle.blogfa.com/post-218.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://myrtle.blogfa.com/post-217.aspx</link>
<description>پروردگارا، به بزرگی و کرمت قسم، ما را در بند آدمهای گوز پیچ شده نینداز، ما خودمان به اندازه ی کافی دردسر داریم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 09:11:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrtle&amp;postid=217</comments>
<dc:creator>myrtle</dc:creator>
<guid>http://myrtle.blogfa.com/post-217.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://myrtle.blogfa.com/post-216.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;اینجا یک خوابگاهی ای به ما داده اند که خیلی خوب است. مستراح شور بین المللی شده ایم بی آنکه حقوقی بگیریم یا چه. بیست نفر با هم یک آشپزخانه ی کثیف داریم که تازه خودشان می گویند که به عنوان یک خوابگاه خیلی هم تمیز است. توالتمان رویش شاش زرد خشک می شود و پر از موهای ریز است که لازم به توضیح ندارد از کجا می آید. دور تا دور حماممان قارچ سیاه بسته و قسم می خورم که اتاق من قرنهاست به طور اساسی تمیز نشده، پنجره ام از درون کثیف تر است تا از بیرون. خودتان حدث بزنید که روی تشک تختم چه آثاری می تواند موجود باشد. تنها خوبی طبقه ما این است که ساکت است و پنجره ی اتاقها به منظره ی قشنگی باز می شود. طبقه ی با کلاسی هستیم و در توالتمان دستمال می گذاریم.به همین مناسبت بود که دیروز یک پسر هندی از طبقه ی پایین به مستراح طبقه ی ما آمده بود و علی رغم اینکه در حال خروج از مستراح بود، گویا هنوز آمادگی کامل برای خروج را نداشت؛ به این مفهوم که هنوز دستان و سرش رو به پایین بودند. من از همه جا بی خبر در را باز کردم و چون خیلی ساکت از پله ها بالا آمده بود انتظارش را نداشتم، در نتیجه ترسیدم و جیغ کشیدم و بعد از چند ثانیه او هم دو زاری اش افتاد که در زمان و مکان بدی دیده شده، در نتیجه او هم ترسید و اوضاع بسیار خنده دار شد. این است احوال ما.&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot; /&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; id=&quot;jsProxy&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot;&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;/input&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 16:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrtle&amp;postid=216</comments>
<dc:creator>myrtle</dc:creator>
<guid>http://myrtle.blogfa.com/post-216.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بز احوش</title>
<link>http://myrtle.blogfa.com/post-214.aspx</link>
<description>&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;ما اینجا یک چیزی نوشتیم مبنی بر اینکه اطرافیانمان در درک احساساتمان بز احوش بوده اند و باعث شده اند احساس کنیم در امر عشق و عاشقی اخته شده ایم ... درست زمانی که مطلب را ثبت کردیم یک نظر بسیار اروتیک دریافت کردیم از یک آقایی که در پروفایلش نوشته بود باربر می باشد و سیگار هم خرید و فروش می کند، این هم عکسش:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.persianblog.ir/Avatar/210671.png?rnd=40093.1297738773&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ما خودمان را در آن حالت اروتیک با این آقا تجسم کردیم و خنده مان گرفت از خودمان و آن بز احوش در چنین حالتی. حالا نمی دانیم که خوشمان آمد یا بدمان آمد یا چه، اما خدایی این لطف و مهربانی هموطنانمان قابل تحسین است!&lt;/p&gt;
&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot;&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;/input&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 13:06:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrtle&amp;postid=214</comments>
<dc:creator>myrtle</dc:creator>
<guid>http://myrtle.blogfa.com/post-214.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعتصاب</title>
<link>http://myrtle.blogfa.com/post-211.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;در پی حوادث اخیر، از بس که برای مسائل بین الجنسیتی انرژی گذاشتیم و مشاوره کردیم و مشاوره دادیم، حالمان بد شد و اعتصاب کردیم و تا اطلاع ثانوی درباره ی چنین مباحثی فکر نخواهیم کرد. حوادث اخیر از فریز کردن تخمکها و به سرپرستی گرفتن ایتام گرفته تا مشاوره دادن در مورد طیف وسیعی از انواع دوستانِ دوستانمان اعم از مذهبی تا معتاد و حتی هم جنس گرا را شامل می شود. اینجانب هر گونه بدبختی ناشی از تنهایی و درک نشدگی را به جان خریده و  و خودمان را بر حق می دانیم که جهت سلامت روان از تمام این مسائل دوری گزینیم. &lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 17:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrtle&amp;postid=211</comments>
<dc:creator>myrtle</dc:creator>
<guid>http://myrtle.blogfa.com/post-211.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لعنت به انسانهای دوست داشتنی</title>
<link>http://myrtle.blogfa.com/post-210.aspx</link>
<description>
صبح لندن را ترک می کنم. قرار است دوباره آدمهای جدید ببینم و سعی کنم درکشان کنم و بعد بهشان دل ببندم و باز بگذارم بروم یک جای دیگر. خسته ام. الان نه مذهب و اعتقادات و رنگ آدمها برایم مهم است، نه اعتیادشان و نه هیچ چیزی غیر از ماندگاریشان. &lt;p&gt;برایم مهم نیست. مهم نیست که می آیند و آدم را جذب می کنند و به روی خودشان نمی آورند. دست آدم را توی پوست گردو می کنند و آدم میماند چه کند، آخرش از سر اجبار می رود پی کارش. لعنت. لعنت به همه ی انسانهای دوست داشتنی، که سخت ترین مشکلات را همین ها درست می کنند. همیشه آدم در مقابل آدمهای دوست داشتنی تر، شکننده تر است. نه می تواند احساسش را بروز دهد، نه می تواند ندهد. مجبور است وانمود کند که از نظر احساسی بالغ است و با تصمیمات طرف مقابل موافق است و او را در حد معقول دوست دارد، وگرنه طرف از ترس مواجه شدن با یک عاشق روانی دمش را میگذارد روی کولش و فرار می کند. بعد از عمری بالا و پایین کردن، یک آدم قابل تامل که پیدا بشود حتما&quot; می آید بالا و پایین آدم را پایین و بالا می کند!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حوصله ی شرح دادن ندارم. قصه را کوتاه می کنم، چون همه میدانند. دوست داشتن کسی که دوستت ندارد درد دارد، خصوصا&quot; اگر مغرور باشی. اما خیالی نیست، مثل این سنیتیسرها&lt;sup&gt;*&lt;/sup&gt; زودی میپرد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;*: ضد عفونی کننده ی دست به جای صابون که نیاز به آبکشی ندارد و خیلی باحال است. با پوست دست سازگار است و میتواند بوی خیار هم بدهد.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 12:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrtle&amp;postid=210</comments>
<dc:creator>myrtle</dc:creator>
<guid>http://myrtle.blogfa.com/post-210.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://myrtle.blogfa.com/post-207.aspx</link>
<description>امروز، اینجا، در قلب این شهر غریب و شلوغ، در میان این همه هیاهو و اخبار و کار و در حالیکه مردم شهرم در بهت و نگرانی فرو رفته اند، روز من شده است. روز من، مثل هر سال، مثل بقیه ی روزهاست. فرق چندانی ندارد. یکی دو نفر هستند که دوستت دارند، یادت می کنند و برایت پیغام تبریک از راه دور می فرستند، ولی آنکه می خواهی دوستش داشته باشی نیست.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 24 Jun 2009 02:09:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrtle&amp;postid=207</comments>
<dc:creator>myrtle</dc:creator>
<guid>http://myrtle.blogfa.com/post-207.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://myrtle.blogfa.com/post-205.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;(با غلظت تمام)&lt;/font&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;فاک  یو   !&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ببخشید، این جمله دو سه چهار روزی در گلویم گیر کرده بود، نوشته ی
قبلی را هم که نوشتم، خالی نشد. دو بار حمام کردم، یکی دو بار هم گریه
کردم. باز نشد. باید می گفتمش حتما&quot;، نمی گفتم نمی شد...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 05 Jun 2009 03:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrtle&amp;postid=205</comments>
<dc:creator>myrtle</dc:creator>
<guid>http://myrtle.blogfa.com/post-205.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فیس</title>
<link>http://myrtle.blogfa.com/post-204.aspx</link>
<description>در عمق بورد شدگی از مشق های ننوشته و زمان کوتاه باقی مانده بودیم و مدتها به این فکر می کردیم که چه چیزی بخوریم و یا چه کار هیجان انگیزی انجام بدهیم که از بوردی به در آییم و انگیزه بگیریم. سر انجام نتیجه این شد که چند بار ضامن نشیمن گاه صندلی چرخدارمان را در حالیکه رویش نشسته ایم آزاد کنیم تا با صدای فــــیــــــــس پایین بیاییم و انگیزه بگیریم مشقهایمان را بنویسیم. هو کرز که اینها فکر کنند احمقیم!! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر اینها فکر کنند احمقیم که از صدای فیس لذت می بریم بهتر است از اینکه هم وطنهای خرفتمان بعد از کلی نان و نمک خوردن بیایند بگویند که ما سطحی نگر و غرب زده هستیم و لوس و ننر هستیم که آن جامعه ی گه را نمی توانیم تحمل کنیم. انگار که اعتقاد به مذهب و سنت خرفت مردسالاری چیز بسیار بدیهی ای باشد، و ماییم که سر ناسازگاری با همه داریم. اصلا آدم پشیمان می شود یک دانه ایرانی هم جزو دوستان صمیمی اش نگاه دارد. در این جو عشق و حال، دلت غلط کند هوای حرف زدن با یک هم وطن بی جنبه کند، که دیری نمی گذرد که به هر صورت می آید حالت را می گیرد. حالا سر خاله زنک بازی باشد، سر احمدی نژاد باشد، سر پسرهای جذاب باشد یا سر دیوار. گور بابای همه. فـــیـــس!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Jun 2009 20:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrtle&amp;postid=204</comments>
<dc:creator>myrtle</dc:creator>
<guid>http://myrtle.blogfa.com/post-204.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیوار</title>
<link>http://myrtle.blogfa.com/post-199.aspx</link>
<description>
من با دیوار رابطه ی خوبی دارم. دیوار را دوست می دارم. گه گاهی به حرفهایم گوش می دهد، و گه گاهی که لباس نو تنش کند در آغوشش می گیرم. گاهی غری می زنم که چرا بشکن زدن بلد نیست، یا چرا عکس العملی نشان نمی دهد، آنوقت از تنهایی به ستوه می آیم و سرم را بهش می کوبم. به وقت امتحان بهش چنگ می زنم، همه ی دلایلم برای درس خواندن را برایش می گویم تا خودم توجیه شوم و رویش می نویسم &quot;من می خواهم&quot;. وقتهایی که از دستش ناراحت می شوم، کمی خودخواه می شوم و بهش می گویم که از سر بی کسی است که بهش روی آورده ام، که اگر دو تا آدمیزاد پیدا می شد کار من به گچ دیوار نمی افتاد. می گویم چیزی که زیاد ریخته دیوار است، آنوقت قهر می کنم، می روم با دیوار روبرویی حرف می زنم و خالی می شوم. &lt;p&gt;اما راستش به غیر از با دیوار با کس دیگری نمی توانم رابطه ی خوبی برقرار کنم. چون با همه ی این احوالات، فقط دیوار است که وظیفه ی اصلی اش را خوب بلد است. دیوار است، می ماند، هر کاری هم بکنم تکیه گاهی اش را ازم نمی گیرد.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 May 2009 00:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=myrtle&amp;postid=199</comments>
<dc:creator>myrtle</dc:creator>
<guid>http://myrtle.blogfa.com/post-199.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
